ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است

به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است

فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریخت
بدین صفت که در ابرو گره درافکند است

یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است

مبر ز من، که رگ جان من بریده شود
بیا، که با تو مرا صدهزار پیوند است

مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست
از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟

کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست
شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟


عراقی
دیدگاه ها (۶)

آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟یا سرشته آب حیوان با شکر؟نی خطا ...

بی‌دلی را بی سبب آزرده گیرخاکساری را به خاک اسپرده گیرخسته‌ا...

ای ز عشقت روح را آزارهابر در تو عشق را بازارهاای ز شکر منت د...

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرانیست بی‌گفتار تو در دل توا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط