VAMPIRE
VAMPIRE
Part15
_فکر کنم که الان دیگه حالت خوب باشه پس بلند شو خودتو جمع کن و برو آماده شو یه ساعت دیگه باید بریم به یه مهمونی
×این موقع از روز؟
_اره
×مگه شب رو ازشون گرفتن که ظهر مهمونی میگیرن؟
_نه این مهمونی از الان تا شبه
×یاخدااا نگو که قراره از الان تا شب همونجا باشیم
_همینطوره
×واییی پسر تو دیوونه ای؟
_نه، ۴۵ دقیقه دیگه پایین باشی
×الان پایینم
(هیونجین رفت نزدیک ا/ت و با عصبانیت لب زد)
_برو طبقه ی بالا و وقتی آماده شدی بیا پایین
×هوففففف باشه(حرصی)
_دختره ی زبون نفهم (با خودش)
ویو ا/ت
رفتم توی اتاق و درو محکم بستم که هیونجین از اون پایین داد زد:
_هوییییی وحشی خانم آروم باش
منم متقابلاً داد زدم و گفتم:
×وحشی عمته پیر مرد چروکیده
دیگه صداشو نشنیدم پس مشغول همون کار اولم شدم نگاهم افتاد به تخت که روش یه جعبه ی تقریباً بزرگ بود وقتی در جعبه رو برداشتم یه لباس مجلسی داخلش بود برگشتم سمت در و بازش کردم رفتم نزدیک نرده ی ها و سرمو بردم پایین که هیونجین رو دیدم که لم داده بود رو مبل و داشت همون کوفت و زهر ماری رو میخورد
×هی
_(سرشو گرفت بالا) چیه؟
×اون لباس روی تخت ماله منه؟
_اره
×ولی زیادی باز نیست؟
_نه
×من نمیخوام اونو بپوشم یه لباس دیگه میخوام
_لج نکن وقتی میگم خوبه یعنی خوبه
×نمیخوام اصن با همین لباسام میام
چشمای عصبیشو تحویلم داد و گفت:
_میپوشیش یا خودم بیام برات بپوشم؟
×لازم نیست چشماتو شبیه گوشفندا کنی الان میرم میپوشمش
_گوشفند این وسط چی میخواست؟؟
×به تو چه
_روانی
×خودتی پیرمرد
لباس رو پوشیدم و بعد از یه میکاپ متناسب با لباسم رفتم بیرون که هیونجین هم آماده شده بود و منتظر من بود
ویو هیونجین
صدای کفشای ا/ت که داشت از پله ها میومد پایین ریشه افکارمو پاره کرد و چرخیدم و نگاهمو دادم بهش لباس به پوست، چهره، بدنش و... میومد زیادی بی نقص شده بود ولی چرا این انقد گند اخلاق و لجبازه؟
ادامه دارد🦇.....
Part15
_فکر کنم که الان دیگه حالت خوب باشه پس بلند شو خودتو جمع کن و برو آماده شو یه ساعت دیگه باید بریم به یه مهمونی
×این موقع از روز؟
_اره
×مگه شب رو ازشون گرفتن که ظهر مهمونی میگیرن؟
_نه این مهمونی از الان تا شبه
×یاخدااا نگو که قراره از الان تا شب همونجا باشیم
_همینطوره
×واییی پسر تو دیوونه ای؟
_نه، ۴۵ دقیقه دیگه پایین باشی
×الان پایینم
(هیونجین رفت نزدیک ا/ت و با عصبانیت لب زد)
_برو طبقه ی بالا و وقتی آماده شدی بیا پایین
×هوففففف باشه(حرصی)
_دختره ی زبون نفهم (با خودش)
ویو ا/ت
رفتم توی اتاق و درو محکم بستم که هیونجین از اون پایین داد زد:
_هوییییی وحشی خانم آروم باش
منم متقابلاً داد زدم و گفتم:
×وحشی عمته پیر مرد چروکیده
دیگه صداشو نشنیدم پس مشغول همون کار اولم شدم نگاهم افتاد به تخت که روش یه جعبه ی تقریباً بزرگ بود وقتی در جعبه رو برداشتم یه لباس مجلسی داخلش بود برگشتم سمت در و بازش کردم رفتم نزدیک نرده ی ها و سرمو بردم پایین که هیونجین رو دیدم که لم داده بود رو مبل و داشت همون کوفت و زهر ماری رو میخورد
×هی
_(سرشو گرفت بالا) چیه؟
×اون لباس روی تخت ماله منه؟
_اره
×ولی زیادی باز نیست؟
_نه
×من نمیخوام اونو بپوشم یه لباس دیگه میخوام
_لج نکن وقتی میگم خوبه یعنی خوبه
×نمیخوام اصن با همین لباسام میام
چشمای عصبیشو تحویلم داد و گفت:
_میپوشیش یا خودم بیام برات بپوشم؟
×لازم نیست چشماتو شبیه گوشفندا کنی الان میرم میپوشمش
_گوشفند این وسط چی میخواست؟؟
×به تو چه
_روانی
×خودتی پیرمرد
لباس رو پوشیدم و بعد از یه میکاپ متناسب با لباسم رفتم بیرون که هیونجین هم آماده شده بود و منتظر من بود
ویو هیونجین
صدای کفشای ا/ت که داشت از پله ها میومد پایین ریشه افکارمو پاره کرد و چرخیدم و نگاهمو دادم بهش لباس به پوست، چهره، بدنش و... میومد زیادی بی نقص شده بود ولی چرا این انقد گند اخلاق و لجبازه؟
ادامه دارد🦇.....
- ۶.۸k
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط