می گويند دانشجویی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را

می گويند دانشجویی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را
زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود ياداشت کرد و
بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن
روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته
دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی
مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به
خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد
حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.
دیدگاه ها (۲۱)

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

خاطره ای زیبا از علامه حسن زاده آملیآخوندا ما رو ول نمی کنند...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 7ویو ات:روز دوم مدرسه بود و من از هم...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

007-پنهان در مه - پارت ۸۵

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط