شب که می رسد

شب که می رسد

به خودم وعده می دهم

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا می رسد

نمی توانم بگویم!

رسیدن شب را بهانه می کنم!

و باز شب می رسد

و صبحی دیگر…

و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را بگویم.

بگذار میان شب و روز باقی بماند

که چقدر

دوســــــــــــــتت دارم...
دیدگاه ها (۳)

بوسه ی پنهانی ات را هم گرفتی، پس بروآخرین قربانی ات را هم گر...

روی قبرم بنویسید به یک خط درشت.. حسرت دیدن دلدار مراآخر کشت....

ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ...ﻧﺒﺎﯾ...

از همان بدو ورودت نفسم تنگ شدهشده ام یک اثر ناب که کمرنگ شده...

در حکایتی عربی آمده است: خروسی هر روز هنگام اذان صبح، بانگ ب...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط