نـفـرتــ
نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑
بعد از تموم شدنش نگاهی به برگه انداختم، الان فقط کافی بود تا به جونگکوک نشونش بدم،
دوباره نگاه مجددی بهش انداختم و زیر لب گفتم.
+داداشی حتما ازش خوشش میاد.
از اتاق رفتم بیرون، پیدا کردن اتاق جونگکوک کار سختی نبود، دری که روش یه تذکر بزرگ با خط بچگونه بود اتاق جونگکوک بود « توجه داشته باشین قبل ورود در بزنید» چند تقه به در زدم که صداش دراومد.
کوک: بیا تو.
دستگیره درو به پایین کشیدم و در اتاقو باز کرد، روی تخت دراز کشیده بود و با داشت توپ توی دستاشو با بالا و پایین حرکت میداد.
+ اجازه هست بیام داخل؟
سرجاش نیم خیز شد و فقط با اخم نگاهم میکرد، انتظار داشتم دعوام کنه، با قدمای بلند رفتم سمتش و نقاشی رو بهش نشون دادم.
+داداشی ببین چی کشیدم.
با اخمی که هنوز تو صورتش وجود داشت نقاشی رو از دستم گرفت، با دیدن نقاشی پوزخندی زد و گفت.
کوک: خوبه اما یه چیز بزرگ رو از قلم انداختی.
از اینکه خوشش اومده بود خوشحال بودم، از تخت اومدم پایین و به سمت میز رفت منم دنبالش راه افتادم، روی صندلی نشست و از کشوی میز مداد مشکی رو درآورد.
کوک: از نقاشیت اصلا خوشم نیومد.
با شدت مداد مشکی رو روی برگه کشید و نقاشی که کشیده بودم رو سیاه کرد
وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ شده بود، بعد از کارش با لبخند به کاری که کرده بود نگاه کرد، به روبه سمتم گرفت و با عصبانیت گفت.
کوک: دیگه به من نگو داداشی من بردار تو نیستم توهم خواهر من نیستی!
گریم دراومد، با صدای بلند زدم زیر گریه.
_ تو خیلی بدی
با خونسردی برگه نقاشی رو کف اتاق انداخت.
کوک: از اتاقم برو بیرون.
╭──────────────────╮
برای ادامه این فیک یه لایک بازنشر کن🐾
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑
بعد از تموم شدنش نگاهی به برگه انداختم، الان فقط کافی بود تا به جونگکوک نشونش بدم،
دوباره نگاه مجددی بهش انداختم و زیر لب گفتم.
+داداشی حتما ازش خوشش میاد.
از اتاق رفتم بیرون، پیدا کردن اتاق جونگکوک کار سختی نبود، دری که روش یه تذکر بزرگ با خط بچگونه بود اتاق جونگکوک بود « توجه داشته باشین قبل ورود در بزنید» چند تقه به در زدم که صداش دراومد.
کوک: بیا تو.
دستگیره درو به پایین کشیدم و در اتاقو باز کرد، روی تخت دراز کشیده بود و با داشت توپ توی دستاشو با بالا و پایین حرکت میداد.
+ اجازه هست بیام داخل؟
سرجاش نیم خیز شد و فقط با اخم نگاهم میکرد، انتظار داشتم دعوام کنه، با قدمای بلند رفتم سمتش و نقاشی رو بهش نشون دادم.
+داداشی ببین چی کشیدم.
با اخمی که هنوز تو صورتش وجود داشت نقاشی رو از دستم گرفت، با دیدن نقاشی پوزخندی زد و گفت.
کوک: خوبه اما یه چیز بزرگ رو از قلم انداختی.
از اینکه خوشش اومده بود خوشحال بودم، از تخت اومدم پایین و به سمت میز رفت منم دنبالش راه افتادم، روی صندلی نشست و از کشوی میز مداد مشکی رو درآورد.
کوک: از نقاشیت اصلا خوشم نیومد.
با شدت مداد مشکی رو روی برگه کشید و نقاشی که کشیده بودم رو سیاه کرد
وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ شده بود، بعد از کارش با لبخند به کاری که کرده بود نگاه کرد، به روبه سمتم گرفت و با عصبانیت گفت.
کوک: دیگه به من نگو داداشی من بردار تو نیستم توهم خواهر من نیستی!
گریم دراومد، با صدای بلند زدم زیر گریه.
_ تو خیلی بدی
با خونسردی برگه نقاشی رو کف اتاق انداخت.
کوک: از اتاقم برو بیرون.
╭──────────────────╮
برای ادامه این فیک یه لایک بازنشر کن🐾
- ۳۵۴
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط