✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥
(ویو لوین کاترین)
ده دقیقه شده بود که به کتاب زل زده بودم ولی یه خطش رو هم نخونده بودم...
فکرم همش پیش مردی بود که حتی اسمش رو هم نمیدونستم...
افکارم رو گذاشتم و کتاب رو بستم و بلند شدم تا از اتاق خارج شم...
ولی یه چیزی یادم اومد...
الان شبه و اون مرده باید بخوابه...
نمیتونست که یا روی مبل بخوابه یا رو زمین...
براش خوب نبود...
برای همین برگشتم و رو تختی رو از روی تخت جمع کردم...
یه پتو برداشتم و روی تخت انداختم...
بالشت های استفاده نشده برداشتم و رو تخت گذاشتم...
یه پتوی دیگه هم گذاشتم روی تخت تا روی خودش بندازه...
یکم هم اتاق رو مرتب کردم و یه اسپری زدم تا اتاق یکم خوش بشه...
از اتاق اومدم بیرون و به سمت مرده قدم برداشتم...
انگار تو فکر بود چون به یه جای نامعلوم خیره شده بود...
با صدای آرومی شروع کردم به حرف زدن:
_《 آقا ، تخت رو برات آماده کردم برو تو اتاق و بخواب برات خوب نیس تا دیروقت بیدار باشی ممکنه سرما هم بخوری. 》
اون هم سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:
+《 باشه الان میرم. 》
و بلند شد و به سمت اتاق رفت...
(ویو جئون جونگ کوک)
توی فکر بودم که صدای قدم هایی رو شنیدم...
چون میدونستم کیه بی توجه به همون نقطه ی نامعلوم زل زدم...
که صدای آرومش اومد و گفت که برم تو اتاق و بخوابم...
منم گفتم باشه و به سمت اتاقش قدم برداشتم...
یه لحظه مکث کردم...
اون کجا میخوابید پس...؟
هعی...دوباره نگرانش شدم...
چرا آخه...؟
چرا من اینجوری شدم...؟
افکارم رو پس زدم و در اتاق رو باز کردم...
همین که در قدم اول رو تو اتاق گذاشتم بوی ملایمی به مشامم رسید...
بوی خیلی خوبی بود...
در رو بستم و یه نگاه به اطرافِ اتاق انداختم...
اتاق پاک و تمیزی بود...
فک کنم تمیز تر از عمارتم که هزار تا خدمت کار داشت و هر روز تمیز کاری میکردن...
هوفف...
این افکار ها من رو نمیزارن یه لحظه هم احساس راحتی کنم...
همش میخوام بیخیال این جور چیز ها بشم ولی نمیشه بیشتر بهشون فکر میکنم...
به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم...
چشمام رو بستم تا بخوابم...
ولی انگار خواب از پیشم فرار کرده...
خوابم نمیومد...
به سمت دیگه چرخیدم...
نشد...
آخر پتو رو برداشتم و روی خودم انداختم و تا سرم کشیدم...
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(ویو لوین کاترین)
ده دقیقه شده بود که به کتاب زل زده بودم ولی یه خطش رو هم نخونده بودم...
فکرم همش پیش مردی بود که حتی اسمش رو هم نمیدونستم...
افکارم رو گذاشتم و کتاب رو بستم و بلند شدم تا از اتاق خارج شم...
ولی یه چیزی یادم اومد...
الان شبه و اون مرده باید بخوابه...
نمیتونست که یا روی مبل بخوابه یا رو زمین...
براش خوب نبود...
برای همین برگشتم و رو تختی رو از روی تخت جمع کردم...
یه پتو برداشتم و روی تخت انداختم...
بالشت های استفاده نشده برداشتم و رو تخت گذاشتم...
یه پتوی دیگه هم گذاشتم روی تخت تا روی خودش بندازه...
یکم هم اتاق رو مرتب کردم و یه اسپری زدم تا اتاق یکم خوش بشه...
از اتاق اومدم بیرون و به سمت مرده قدم برداشتم...
انگار تو فکر بود چون به یه جای نامعلوم خیره شده بود...
با صدای آرومی شروع کردم به حرف زدن:
_《 آقا ، تخت رو برات آماده کردم برو تو اتاق و بخواب برات خوب نیس تا دیروقت بیدار باشی ممکنه سرما هم بخوری. 》
اون هم سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:
+《 باشه الان میرم. 》
و بلند شد و به سمت اتاق رفت...
(ویو جئون جونگ کوک)
توی فکر بودم که صدای قدم هایی رو شنیدم...
چون میدونستم کیه بی توجه به همون نقطه ی نامعلوم زل زدم...
که صدای آرومش اومد و گفت که برم تو اتاق و بخوابم...
منم گفتم باشه و به سمت اتاقش قدم برداشتم...
یه لحظه مکث کردم...
اون کجا میخوابید پس...؟
هعی...دوباره نگرانش شدم...
چرا آخه...؟
چرا من اینجوری شدم...؟
افکارم رو پس زدم و در اتاق رو باز کردم...
همین که در قدم اول رو تو اتاق گذاشتم بوی ملایمی به مشامم رسید...
بوی خیلی خوبی بود...
در رو بستم و یه نگاه به اطرافِ اتاق انداختم...
اتاق پاک و تمیزی بود...
فک کنم تمیز تر از عمارتم که هزار تا خدمت کار داشت و هر روز تمیز کاری میکردن...
هوفف...
این افکار ها من رو نمیزارن یه لحظه هم احساس راحتی کنم...
همش میخوام بیخیال این جور چیز ها بشم ولی نمیشه بیشتر بهشون فکر میکنم...
به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم...
چشمام رو بستم تا بخوابم...
ولی انگار خواب از پیشم فرار کرده...
خوابم نمیومد...
به سمت دیگه چرخیدم...
نشد...
آخر پتو رو برداشتم و روی خودم انداختم و تا سرم کشیدم...
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
- ۳۴۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط