#تپش.قلب.من

#تپش.قلب.من
Part 3
هانا:رزی لطفا یه کاری بکن من بدون تو نمیتونم😭
رات:نمیدونم واقعا نمیدونم......
بعد 10 دقیقه چت کردم....
ویو ات
شروع کردم دوباره به گریه کردن تا ساعت 6 عصر...
درس هام رو یه دور مرور کردم و با هرکاری خودم رو سرگرم کردم تا ساعت 10 شب دوباره خوابیدم....
فردا صبح....
بابام من رو بیدار کرد
ب.ات:بیدار شو باید بری از این خونه بلاخره از دستت راحت میشیم
خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم فقط وسایلم رو جمع کردم و بعد رفتم جلوی در
دیدم 2 نفر که میخورد بادیگارد یا یه همچین چیزی باشن من رو بردن داخل یه ماشین مشکی....
توی ماشین من رو گذاشتن پشت ترین قسمتش و من اونجا نشستم کنارم یه مرد بود که میخورد جدید 27 یا 28 سالش باشه بود موهاش مشکی بود و خیلی خوشتیپ بود...
سعی کردم بی صدا گریه کنم کل راه رو گریه کردم تا اینکه ماشین وایساد...
یه خونه ی بزرگ مثل کاخ بود پیاده شدم و اون مرد جلوتر از همه رفت داخل و من هم پشت سرش بردن
وارد به اتاق شدیم که بیشتر شبیه یه دفتر بود
اونجا اون مرد نشست پشت میز و من هم صندلی روبروی میز و تنها شدیم...
تهیونگ:خب.....گریه کردن به شما نمیاد خانم
ات:(چیزی نگفتم....)
تهیونگ:اسمت رو نمیگی؟
ات:ات...کیم ات....
تهیونگ:خب خانم پارک چند سالته؟؟
ات:بیست و دو....
تهیونگ:دوستی داری؟
ات:.....آره....1 دونه
تهیونگ:خب......
Part 4
دیدگاه ها (۰)

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

.....//برده ی زیبا//......

فیک تهیونگ

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

مربی موتور سوار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط