𝖕𝖆𝖗𝖙8

𝖕𝖆𝖗𝖙8

ساعت یازده بود.

لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می‌کرد.

صدای قدم‌ها آمد.

لیسا سرش را بلند کرد.

جونگ کوک وارد شد.

ایستاد.

نگاهشان به هم افتاد.

لیسا فوراً سرش را پایین انداخت.

«سلام آقا.»

جونگ کوک نگاهش کرد. چند ثانیه.

«تو...»

لیسا سرش را بلند کرد.

«لیسا. از عمارت آقای کانگ اومدم.»

جونگ کوک مکث کرد.

«می‌دونم کی هستی.»

لیسا نفسش را حبس کرد.

جونگ کوک نزدیک‌تر شد. کنار قفسه ایستاد.

«کتاب‌ها رو مرتب می‌کنی؟»

«بله.»

«کدومش رو بیشتر دوست داری؟»

لیسا مکث کرد.

«من... من زیاد کتاب نمی‌خونم.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«چرا؟»

«وقت ندارم.»

جونگ کوک لبخند زد. کج.

«همه وقت دارن. فقط اولویت‌هاشون فرق می‌کنه.»

لیسا چیزی نگفت.

جونگ کوک کتابی از قفسه برداشت.

«این رو بخون.»

لیسا نگاهش کرد.

«چی هست؟»

«داستان یه مرده که همه چیز رو از دست می‌ده. بعد یاد می‌گیره چطور دوباره شروع کنه.»

لیسا کتاب را گرفت.

«ممنون.»

جونگ کوک رفت.

لیسا به کتاب نگاه کرد. جلد کهنه. اسمش: «سایه‌های خاموش.»

قلبش تند می‌زد.

❤️🖤

شرط ندارههههه
حمایت کنیددددد وگرنه.....
به خدا دارم تمام تلاشم رو واستون میزارم😊😊
دیدگاه ها (۱)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

مقدمه

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۱۹۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط