یک لحظه باد روسرےاش را ڪنارزد

یک لحظه باد روسرےاش را ڪنارزد
از آن به‌ بعد بـود ڪه شاعر زیاد شد

گفتند با زبان خــوش از شهر مـا برۅ
ساڪ سفر ڪه بست مسافر زیادشد
دیدگاه ها (۲)

روسرے روے سرت آیه‌ے قرآنِ من استموے آشفته تۅ خانه‌ے ویران من...

چنان بر رۅے لب لبخند دارد...که گویے در دهانش قند دارد!!!تمام...

باغت آباد چه گیلاس ۅ هلویے داریدست بال قلمے ۅ پرِ قویے داریب...

روسـری سر کن ۅ نگذار میان من و بادسـر آشـفـتگی مـوی تۅ دعـوا...

افتاده در چشم تو صاف

قاصدِ دلتنگیما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف ...

### 🖤 پارت ۱: سایه‌های قدرتسئول، شهری که هر شب با صدای گلوله...

گاهی زندگی، آدم را آرام و بی‌صدا از کنارِ روزهایی عبور می‌ده...

سناریو بی نظمی زیبا پارت اخر

از دشمنان تا عاشقان

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

امیررضا کبودوند ترامپ در تیررس من بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط