یک بار از زنی موفق خواستم تا

یک بار از زنی موفق خواستم تا
راز خود را با من در میان بگذارد.
لبخندی زد و گفت : موفقیت من
زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را
به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
دست از جنگیدن با کسانی که
غیبتم را می‌کردند ، برداشتم.
دست از جنگیدن با
خانواده‌ی همسرم کشیدم.
دیگر به دنبال جنگیدن برای
جلب توجه نبودم ...
سعی نکردم انتظارات
دیگران را برآورده کنم و
همه را شاد و راضی نگه دارم.
دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم
که درباره‌ی من اشتباه می‌کند.
آن‌گاه شروع کردم به جنگیدن برای
اهدافم ، رویاهایم ، ایده‌هایم و سرنوشتم.
روزی که جنگ‌های کوچک را متوقف کردم
روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد.
هر نبردی ارزش زمان و روزهای
زندگی ما را ندارد ...
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم.

✍🏼 #ژوان‌_وایس

🍃🌸
دیدگاه ها (۳)

I'm not jealous part 61اینم از جیمین شده یکی لنگه ی تهیونگ ا...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه+چه دقیق_منو دست کم گر...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

پارت: 25 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**اگر کسی چند هفته پیش بهم ...

part : 3همه چیز عادی بود تا اینکه .... صدای اطراف مبهم شددیگ...

Custom bride part : 4

My lovely neighbor part : 63

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

پارت سوم و آخر | اسم تونزدیک ساعت هفت عصر بود که تهیونگ و ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط