مسافر تاکسی،

مسافر تاکسی،
آهسته روی شونه‌ی راننده زد.چون میخواست ازش یه سوال بپرسه.
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد، نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، اما کنار یه مغازه توی پیاده رو، متوقف شد...
برای چندین ثانیه، هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.سکوت سنگینی، حکم فرما بود.
تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هی مرد! دیگه هیچ وقت، این کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: من نمیدونستم که یه ضربه‌ی کوچولو،آنقدر تو رو میترسونه.

راننده جواب داد: واقعآ تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی، دارم کار میکنم‌،

آخه من ۲۵ سال، راننده‌ ماشین نعشکش بودم…!

«گاه آنچنان به تکرارهای زندگی عادت میکنیم، که فراموش میکنیم جور دیگر هم میتوان بود..»
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت ۳۴

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐ویو جونگکوکماشین چند دقیقه‌ای بود که تو...

پارت ۱۶ساعت ۷ و ۲۶ دقیقه عصر_یونگی:و بعد اصلحه ام رو دراوردم...

محو زیبایی او پارت ۲۹ویو رزا که یهو خیلی بهم نزدیک شد بین لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط