𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐

ویو جونگکوک

ماشین چند دقیقه‌ای بود که توی خیابون‌های خلوت سئول حرکت می‌کرد.

تهیونگ مدام به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کرد.

ـ «مطمئنی لوکیشن همینه؟»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه، پوزخند زد.

ـ «اگه نبود، تا الان برمی‌گشتیم.»

ـ «خب شاید گوشی اشتباهی—»

ـ «تهیونگ.»

ـ «جان؟»

ـ «حرف نزن.»

تهیونگ لب‌هاش رو روی هم فشار داد.

چند ثانیه سکوت.

ـ «ولی گشنمه.»

جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.

ـ «تو وسط دزدی هم گشنه‌ای؟»

ـ «آره. استعداد خاصیه.»

جونگکوک با خنده‌ی کوتاهی سرش رو تکون داد.

اما وقتی دوباره چشمش به جاده افتاد، پوزخندش کم‌رنگ شد.

لوکیشن اون‌ها رو به منطقه‌ای خارج از شهر می‌برد؛ جایی خلوت، تاریک و دور از رفت‌وآمد.

چند دقیقه بعد، چراغ‌های یک انبار قدیمی از دور دیده شد.

جونگکوک ماشین رو کمی دورتر نگه داشت.

تهیونگ به انبار خیره شد.

ـ «خب... اینجا خیلی عادی به نظر نمیاد.»

جونگکوک پیاده شد.

ـ «دقیقاً برای همینه که اینجاییم.»

هر دو از ماشین فاصله گرفتن و پشت دیوار کوتاهی پناه گرفتن.

از اونجا چند ماشین مشکی دیده می‌شد.

تهیونگ آروم گفت:

ـ «فکر کنم مهمونی داریم.»

جونگکوک با دقت اطراف رو نگاه کرد.

ـ «حداقل ده نفر مسلح.»

ـ «ده نفر؟»

ـ «فعلاً.»

تهیونگ آب دهنش رو قورت داد.

ـ «یعنی نقشه‌مون هنوز سر جاشه؟»

جونگکوک یه پوزخند زد.

ـ «نقشه‌ای نداریم.»

ـ «چی؟»

ـ «بداهه کار می‌کنیم.»

تهیونگ چند لحظه خیره نگاهش کرد.

ـ «تو واقعاً روانی‌ای.»

ـ «ممنون.»

آروم به سمت انبار حرکت کردن.

از کنار دیوار که رد شدن، صدای چند نفر رو شنیدن.

تهیونگ سرش رو کمی جلو برد.

داخل محوطه، چند مرد کنار یه ون ایستاده بودن.

در عقب ون باز بود.

و داخلش...

چندین جعبه‌ی بزرگ قرار داشت.

جونگکوک از فاصله‌ی دور هم متوجه درخشش چیزی داخل یکی از جعبه‌ها شد.

چشم‌هاش کمی ریز شد.

ـ «طلا.»

تهیونگ با هیجان لبخند زد.

ـ «شوخی می‌کنی؟»

ـ «نه.»

ـ «پس امشب پولدار شدیم.»

جونگکوک دوباره پوزخند زد.

ـ «اگه زنده بمونیم.»

تهیونگ مکث کرد.

ـ «می‌تونی یه بار یه جمله‌ی امیدوارکننده بگی؟»

جونگکوک جواب نداد.

چشمش روی مردی افتاده بود که کنار ون ایستاده بود و مدام اطراف رو بررسی می‌کرد.

چیزی اینجا درست نبود.

این فقط یه معامله‌ی ساده نبود.

جونگکوک دستش رو روی شونه‌ی تهیونگ گذاشت.

ـ «صبر کن.»

ـ «چی شده؟»

ـ «یکی داره میاد.»

هر دو سریع پشت دیوار پنهان شدن.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

یک مرد از کنار دیوار رد شد.

بعد ایستاد.

سکوت.

تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک فقط یه انگشت جلوی لبش گذاشت.

اما ناگهان صدایی از پشت سرشون بلند شد:

ـ «هی! شما دوتا اونجا چیکار می‌کنین؟»

تهیونگ زیر لب گفت:

ـ «فکر کنم لو رفتیم.»

جونگکوک خیلی خونسرد پوزخند زد.

ـ «فکر نمی‌کنی. مطمئنی.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑ویو تهیونگتهیونگ آروم برگشت.سه مرد مسلح...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒ویو اِریااِریا چند قدم جلوتر رفت و روبه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏ویو تهیونگساعت نزدیک دو نصف شب بود.خیاب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌پشت نقاب> ژانر::مافیایی | اکشن | جنایی | معما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط