خسته از چی
Part ۱۷
+خسته از چی؟؟
_از همه چی!از خونم!خانوادم!خودم!کارم!تو!!!
دختر با آخرین کلمه ای که از دهن همسرش در اومد ساکت شد و اشک توی چشماش حلقه زد...
+و...واقعا؟....
_ن...نه.....یعنی....من فقط....
دخترک سرشو تکون داد و با پشت دستش اشکشو پاک کرد....همینطوریشم زندگی کردن براش سخت بود چه برسه به اینکه بفهمه شوهرش فقط حکم همخونشو داره...ولی نمیخواست باور کنه....ذهنشو با حرفای خیالی آروم میکرد و توی سرش از همه وقتا خالی تر بود....
دست پسر رو آروم گرفت و به پایین نگاه میکرد...
+....باید زودتر از اینا از زندگیت میرفتم بیرون....بیشتر از حد خودمو تو رو عذاب دادم....
_و..ولی...این....!!
نااون دستش رو ول کرد و سمت اتاق رفت.....کولی خاکستریشو برداشت و چندتا لباس گذاشت توش....احساس میکرد اشکاش تموم شدن....دیگه قدرتی برای گریه کردن نداشت....انگار اونم منتظر یه تلنگر بود تا بشکنه و همه چیزو بین خودشو شوهر بدقِلِقِش تموم کنه....
از در بیرون رفت و کسی جلوشو نگرفت....میدونست وقتی بره دلش تنگ میشه ولی ته ذهنش هرگز برنگشتن به این خونه بود.....کوک هم که نمیتونست کاری بکنه و احتیاج داشت ذهنش آروم بشه سعی نکرد مانعش بشه....
___________
چند ساعتی بود که توی ایستگاه نشسته بودم...تنها فکری میتونستم بکنمو عملی کردم و زنگ زدم به یون سو...
.................
√الو!؟
+ا...الو اوپا.....کجایی...
√من.....اومدم پیش وکیل...چیزی شده ؟
+اره.....میشه ببینمت؟
√ببینیم؟؟...با کی بیرونی؟
+تنهام...خواهش میکنم..فقط چند دقیقه....
√خیلی خب....یه ربع دیگه میام پیشت...فقط لوکیشن بده...
+باشه...زود بیا
گوشیو قطع کردمو گوشیمو توی جیبم گذاشتم....چند دقیقه ای منتظر موندم که بالاخره یون سو پیداش شد....
خواستم بلند شم و برم توی ماشین که سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم ولی دستمو گرفتم به میله و سعی کردم صاف وایسم...
بعد چند ثانیه رفتم سمت ماشینو نشستم کنار یون سو...
√چیشد؟خوبی؟مریضیت هنوز خوب نشده؟؟
+طوری نیست.....
√چیشده؟چرا تنهایی؟
+از خونه زدم بیرون....
√چ...چرا؟؟ دعوا کردید؟؟
+بعدا برات توضیح میدم.....میشه برام بلیط بگیری؟
+خسته از چی؟؟
_از همه چی!از خونم!خانوادم!خودم!کارم!تو!!!
دختر با آخرین کلمه ای که از دهن همسرش در اومد ساکت شد و اشک توی چشماش حلقه زد...
+و...واقعا؟....
_ن...نه.....یعنی....من فقط....
دخترک سرشو تکون داد و با پشت دستش اشکشو پاک کرد....همینطوریشم زندگی کردن براش سخت بود چه برسه به اینکه بفهمه شوهرش فقط حکم همخونشو داره...ولی نمیخواست باور کنه....ذهنشو با حرفای خیالی آروم میکرد و توی سرش از همه وقتا خالی تر بود....
دست پسر رو آروم گرفت و به پایین نگاه میکرد...
+....باید زودتر از اینا از زندگیت میرفتم بیرون....بیشتر از حد خودمو تو رو عذاب دادم....
_و..ولی...این....!!
نااون دستش رو ول کرد و سمت اتاق رفت.....کولی خاکستریشو برداشت و چندتا لباس گذاشت توش....احساس میکرد اشکاش تموم شدن....دیگه قدرتی برای گریه کردن نداشت....انگار اونم منتظر یه تلنگر بود تا بشکنه و همه چیزو بین خودشو شوهر بدقِلِقِش تموم کنه....
از در بیرون رفت و کسی جلوشو نگرفت....میدونست وقتی بره دلش تنگ میشه ولی ته ذهنش هرگز برنگشتن به این خونه بود.....کوک هم که نمیتونست کاری بکنه و احتیاج داشت ذهنش آروم بشه سعی نکرد مانعش بشه....
___________
چند ساعتی بود که توی ایستگاه نشسته بودم...تنها فکری میتونستم بکنمو عملی کردم و زنگ زدم به یون سو...
.................
√الو!؟
+ا...الو اوپا.....کجایی...
√من.....اومدم پیش وکیل...چیزی شده ؟
+اره.....میشه ببینمت؟
√ببینیم؟؟...با کی بیرونی؟
+تنهام...خواهش میکنم..فقط چند دقیقه....
√خیلی خب....یه ربع دیگه میام پیشت...فقط لوکیشن بده...
+باشه...زود بیا
گوشیو قطع کردمو گوشیمو توی جیبم گذاشتم....چند دقیقه ای منتظر موندم که بالاخره یون سو پیداش شد....
خواستم بلند شم و برم توی ماشین که سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم ولی دستمو گرفتم به میله و سعی کردم صاف وایسم...
بعد چند ثانیه رفتم سمت ماشینو نشستم کنار یون سو...
√چیشد؟خوبی؟مریضیت هنوز خوب نشده؟؟
+طوری نیست.....
√چیشده؟چرا تنهایی؟
+از خونه زدم بیرون....
√چ...چرا؟؟ دعوا کردید؟؟
+بعدا برات توضیح میدم.....میشه برام بلیط بگیری؟
- ۱.۶k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط