سرنوشت
"سرنوشت "
p,13
.
.
.
با صدای لرزون روبه ته گفتم ....
.
.
ا/ت : ت..تهیونگ .. م..میشه بری ... ی . یجوری از .. از زبون جیمین .. بکشی بیرون .. ب ..ببینی .. که .. که ..
.
.
اروم دستمو گذاشتم جلوی صورتم ...نمیتونستم اون کلمه رو به زبون بیارم ... چون پشتم به جونگ کوک بود مطمعن بودم که نمیتونه صورتمو ببینه ...
.
.
سعی کردم اروم باشم ...
.
ی نفس عمیق کشیدم و صورتمو پاک کردم ... نباید بزارم ببینه دارم گریه میکنم ....
.
.
فلیکس اروم دستشو کشید پشتم تا اروم شم ...
.
.
ته : د بگو دیگه ... فاک ...( نگران )
.
.
ا/ت : ببینی که واقعا جونگ کوک .... جونگ کوک سعی داشته ... خود.. خوکشی کنه... یا نه ....؟
.
.
با حرفم دستی به موهاش کشید ... با کلافگی گفت ...
.
.
ته : خب .. خب ا/ت ... ببین ..... چجوری بگم ....
.
فهمیدم که اون قضیه رو میدونه ...رو کردم به فلیکس ...
.
.
سرشو پایین گرفته بود...
.
.
نگامو کشوندم سمت پیتر که اونم داشت با دستاش بازی بازی میکرد ...
.
.
با صدای لرزونی که بغضم ایجاد کرده لود گفتم ...
.
.
ا/ت : ی ..یعنی همتون میدونستید .... و .. و به من هیچی نگفتین....؟؟.... اه چرا همه باید ی چیزی ازم مخفی داشتنه باشن ... لعنتی ...
.
.
صندلی رو عقب کشیدم و به سمت دستشویی رفتم ...
.
.
باید برای رسیدن به دستشویی از کنار میز جونگ کوک رد میشدم ... نگاهای سنگینش تموم مدت روی من بود ... حتی وقتایی که با جیمین حرف میزد ...
.
ابی به صورتم زدم و دستامو گذاشتم کنار سینک ...... موهایی که توی صورتم بودو با ی دست بالای سرم جمع کردم ....
.
.
سعی کردم اروم باشم ... بعد از ی نفس عمیق کشیدن از توی کیفم پنکیک و بلندرش رو برداشتم و اروم روی صورتم کشیدم ...بعد از این که کارم تموم شد ی تینت زدم و با شونه ی کوجیکی که همیشه همراهم بود موهامو شونه زدم ....
.
.
به سمت در رفتم ...به محض این که از در اومدم بیرون دستی منو چسبوند به دیوار ....نگاهی تو صورتش کردم .... با ی جفت چشمای تیله ای مواجه شدم ...
.
.
کل دنیای من توی این چشمای تیله ایت خلاصه میشه ... جئون ....
.
.
بعد از این که ریلود شدم با اخم بهش نکاه کردم ....
.
.
ا/ت : ولم کن ... برو اون ور ...
.
.
کوک : دلم برات تنگ شده بود ... پرنسس بابا...
.
.
.
جیلیلیلی۱
p,13
.
.
.
با صدای لرزون روبه ته گفتم ....
.
.
ا/ت : ت..تهیونگ .. م..میشه بری ... ی . یجوری از .. از زبون جیمین .. بکشی بیرون .. ب ..ببینی .. که .. که ..
.
.
اروم دستمو گذاشتم جلوی صورتم ...نمیتونستم اون کلمه رو به زبون بیارم ... چون پشتم به جونگ کوک بود مطمعن بودم که نمیتونه صورتمو ببینه ...
.
.
سعی کردم اروم باشم ...
.
ی نفس عمیق کشیدم و صورتمو پاک کردم ... نباید بزارم ببینه دارم گریه میکنم ....
.
.
فلیکس اروم دستشو کشید پشتم تا اروم شم ...
.
.
ته : د بگو دیگه ... فاک ...( نگران )
.
.
ا/ت : ببینی که واقعا جونگ کوک .... جونگ کوک سعی داشته ... خود.. خوکشی کنه... یا نه ....؟
.
.
با حرفم دستی به موهاش کشید ... با کلافگی گفت ...
.
.
ته : خب .. خب ا/ت ... ببین ..... چجوری بگم ....
.
فهمیدم که اون قضیه رو میدونه ...رو کردم به فلیکس ...
.
.
سرشو پایین گرفته بود...
.
.
نگامو کشوندم سمت پیتر که اونم داشت با دستاش بازی بازی میکرد ...
.
.
با صدای لرزونی که بغضم ایجاد کرده لود گفتم ...
.
.
ا/ت : ی ..یعنی همتون میدونستید .... و .. و به من هیچی نگفتین....؟؟.... اه چرا همه باید ی چیزی ازم مخفی داشتنه باشن ... لعنتی ...
.
.
صندلی رو عقب کشیدم و به سمت دستشویی رفتم ...
.
.
باید برای رسیدن به دستشویی از کنار میز جونگ کوک رد میشدم ... نگاهای سنگینش تموم مدت روی من بود ... حتی وقتایی که با جیمین حرف میزد ...
.
ابی به صورتم زدم و دستامو گذاشتم کنار سینک ...... موهایی که توی صورتم بودو با ی دست بالای سرم جمع کردم ....
.
.
سعی کردم اروم باشم ... بعد از ی نفس عمیق کشیدن از توی کیفم پنکیک و بلندرش رو برداشتم و اروم روی صورتم کشیدم ...بعد از این که کارم تموم شد ی تینت زدم و با شونه ی کوجیکی که همیشه همراهم بود موهامو شونه زدم ....
.
.
به سمت در رفتم ...به محض این که از در اومدم بیرون دستی منو چسبوند به دیوار ....نگاهی تو صورتش کردم .... با ی جفت چشمای تیله ای مواجه شدم ...
.
.
کل دنیای من توی این چشمای تیله ایت خلاصه میشه ... جئون ....
.
.
بعد از این که ریلود شدم با اخم بهش نکاه کردم ....
.
.
ا/ت : ولم کن ... برو اون ور ...
.
.
کوک : دلم برات تنگ شده بود ... پرنسس بابا...
.
.
.
جیلیلیلی۱
- ۴۱.۴k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط