فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۲۵

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۲۵
بعد *ا/ت* آروم خودشو عقب کشید و تونستم یه نفس بکشم و دور دهنم رو پاک کردم... *ا/ت*:بازم ببخشید. من(کوکی):ع... عیب نداره... . *ا/ت*:خب این که کل شربت ریخت باید یه قاشق دیگه بهت بدم. من با شنیدن این حرفش یهو کنترلم رو از دست دادم و بلند گفتم:نههههه.*ا/ت*:چته ترسیدم. من(کوکی):عاه چیزه منظورم اینه نههههه تو باید بری به کارات برسی خودم میخورمش عاره منظورم این بود. *ا/ت*:مطمئن باشم میخوریش؟. من(کوکی):عاره حتما. *ا/ت*:باشه پس پشت گوش نندازی ها. من(کوکی):اوکی... . و بعد رفت بیرون به محض اینکه رفت یه قاشق از شربت رو خوردم بعد خودمو به پشت پرت کردم و توی بالشت فرو رفتم عاخه این چی بود چه حسی بود به هرحال هرچی بود تا مرز وایسادن قلبم بردم ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اما من فقط بیمار اونم و اونم پرستارمه... ولی... هیچی بیخیال... و رفتم تو گوشی و خودم رو با وبگردی مشغول کردم انقدر مشغول بودم که زمان از دستم در رفت و وقتی نگاه به سُرُمم کردم دیدم تموم شده... آروم سُرُم رو بستم تا بعد *ا/ت* بیاد درش بیاره... هنوز نیومده بود فکر کنم یادش رفته... هیع به هرحال میاد مهم نیست... ولی چقدر حوصلم سر رفته کاش میشد یکم رفت بیرون تو محوطه
چندثانیه گذشت که *ا/ت*وارد اتاق شد گفت:ببخشید یکی از بیماران حالش بد شده بود باید پیشش میموندم... . من(کوکی):مهم نیست سُرُم رو بستم. *ا/ت* آروم اومد نزدیک و در حالی که داشت سُرُم رو در میاورد گفت:خوب کردی که بستیش. من:😅... میگم *ا/ت*... . *ا/ت*:بله؟.من(کوکی):حوصله م سر رفته میشه چنددقیقه برم توی محوطه لطفا. *ا/ت*:معلومه که نمیشه. من(کوکی):چرا🙁؟. *ا/ت*:اون دستگاه رو میبینی قد انگشتت اون نباید ازت جدا شه باید ضربان قلبت هرثانیه چک شه... . چشمامو مظلوم کردم و به چشماش چشم دوختم گفتم:فقط چند دقیقه خواهش میکنم. *ا/ت*:الان من چیکار کنم. من(کوکی) :لطفااااا. *ا/ت*:پس تنها نمیتونی بری یکی بایدحواسش بهت باشه. من(کوکی):باشه اصلا خودت بیا خواهش میکنم لطفااااا. *ا/ت*:فقط چند دقیقه ها. من(کوکی):وای باشه قبوله. *ا/ت*:بیرون هوا سرده لباس گرم زیاد بپوش چون مریض بشی تو این وضعیت دیگه باید خر بیاریم باقالی بار کنیم. من(کوکی):باشه. و بعد *ا/ت* اون دستگاه رو از انگشتم جدا کرد و رفت بیرون و گفت که پشت در منتظرمه لباس هامو بپوشم. منم یه ژاکت روی تیشرتم پوشیدم و کتم رو هم پوشیدم و رفتم بیرون🚶*ا/ت*:اومدی؟. من(کوکی):آره بریم. و بعد باهم رفتیم سمت محوطه بیرون بیمارستان وای اصلا انگار از زندان آزاد شده بودم رنگ آسمون برام تازگی داشت سه چهار روز بود بیرون رو به چشم ندیده بودم یهو با صدای *ا/ت* به خودم اومد که گفت:بریم روی اون صندلی بشینیم؟...

حماییت♡
دیدگاه ها (۰)

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۲۶و با دست به یه صندل...

ولی این اهنگشون...:))))))

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۲۴من(کوک):یعنی یه کار...

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۲۳میخواست شیرموز رو ب...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

Love in the dark①⑧چانهی: جانما/ت: الو داداش چانهی: جان چیشده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط