#‌صبح_می_خندد_و_باغ_از_نفس_گرم_بهار

#‌صبح_می_خندد_و_باغ_از_نفس_گرم_بهار
می گشاید مژه و میشکند مستی خواب

آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
آتش انگیخته در سینه افسرده آب...
دیدگاه ها (۰)

#من‌خودم‌را‌پوشیدم‌فصل‌نبوددر لباس بی‌فصلمن ترا سرتاسر نبودم...

#جز_جانب_دل_به_دل_نیاییمیك لحظه برون دل نپاییمماننده نای سرب...

#در‌این‌سراچۀ‌غم‌گوشۀ‌فراغی‌نیستبه هیچ گوشۀ این شهر کوچه‌باغ...

#از‌دورے‌ات‌مجنونم‌اے‌دیوانه‌باور‌ڪنبشڪن سڪوتت را بزن حرفے ل...

پارت ۲۷بین راه، اوبیتو گه گاهی برگ ها را به اطراف شوت میکرد....

شب دردسرساز

پارت پنجممممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط