معامله
معامله
p5
بالاخره شب تمام شد.
نور کمرنگ صبح از میان پردههای بلند اتاق جونگکوک عبور کرد و روی کف اتاق افتاد.
چند ضربه به در خورد.
«آقا جونگکوک؟ صبحانه آمادهست.»
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند؛ انگار هنوز امیدوار بود وقتی دوباره چشمهایش را ببندد، همهچیز فقط یک خواب باشد.
اما نبود.
صدای خدمتکار دوباره از پشت در آمد.
«آقا؟»
جونگکوک آرام از تخت پایین آمد.
«بیدارم.»
دیگر چیزی نگفت.
لباسهایش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و بدون اینکه حتی نگاهی به آینه بیندازد، از اتاق خارج شد.
دو خدمتکار منتظرش بودند.
یکی از آنها با احترام سر خم کرد.
«صبحانه در تالار آماده شده.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
در تمام مسیر حرفی نزد.
راهروهای عمارت کیم بزرگ و سرد بودند. دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و سکوت سنگینی که تقریباً همهجا جریان داشت.
وقتی وارد تالار صبحانه شد، چند نفر از اعضای خاندان کیم از قبل سر میز نشسته بودند.
و در رأس میز...
تهیونگ.
کت مشکی به تن داشت و مشغول خواندن گزارشی بود.
جونگکوک لحظهای ایستاد.
نگاه تهیونگ از روی کاغذ بلند شد.
چشمهای عسلیشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
جونگکوک بیتفاوت از کنار میز رد شد و روی صندلیای دور از تهیونگ نشست.
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحانه را جلویش گذاشت.
«صبح بخیر، آقا.»
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
«ممنون.»
همین.
نه لبخندی.
نه شوخیای.
نه آن پسر شیطانی که شاید زمانی بوده.
تهیونگ دوباره نگاهش را به گزارش برگرداند.
اما چند ثانیه بعد، صدای آرامش در تالار پیچید:
«بخور.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«چی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«صبحانهات.»
جونگکوک با بیحوصلگی به بشقابش نگاه کرد.
«اشتها ندارم.»
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد.
«مشکل خودته.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«پس چرا گفتی بخور؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد دوباره نگاهش را به کاغذها دوخت.
«نگفتم چون برام مهمی.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط قاشقش را برداشت و بیحرف شروع به خوردن کرد.
و برای اولین بار، هر دو فهمیدند زندگی مشترکشان قرار نیست آرام باشد.
💢ویو _ شب بعد عروسی 💢
شب، عمارت کیم را در سکوت فرو برده بود.
مراسم عروسی تمام شده بود؛ مراسمی باشکوه که بیشتر شبیه امضای یک قرارداد سیاسی بود تا آغاز یک زندگی مشترک.
جونگکوک کنار پنجرهی اتاق ایستاده بود.
لباس رسمی مراسم را هنوز از تنش درنیاورده بود.
دستهایش را به لبهی پنجره تکیه داده و به تاریکی باغ خیره شده بود.
آنقدر ناراحت بود که اگر حرف میزد، بغضش در صدایش معلوم میشد.
پس سکوت کرده بود.
مثل همیشه.
پشت سرش صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد.
لباس مشکی سادهای پوشیده بود و چهرهاش مثل همیشه غیرقابلخواندن بود.
در را بست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ نگاهش روی پشت جونگکوک ماند.
او متوجه شده بود.
از وقتی مراسم شروع شده بود، جونگکوک تقریباً یک کلمه هم حرف نزده بود.
اما تهیونگ اهل دلداری دادن نبود.
هیچوقت هم نبود.
به سمت میز رفت و ساعتش را روی آن گذاشت.
«مراسم تمام شد.»
جونگکوک آرام چشمهایش را بست.
بغضش را فرو داد.
«میدونم.»
صدایش آنقدر گرفته بود که تهیونگ مکث کرد.
فقط یک لحظه.
تهیونگ به او نگاه کرد.
چیزی در وجودش تغییر کرده بود.
نه آنقدر که خودش اسمش را علاقه بگذارد.
اما به حضور جونگکوک عادت کرده بود.
به رایحهی شکوفهی گیلاس در راهروها.
به صدای قدمهایش.
حتی به سکوتش.
و حالا وقتی میدید جونگکوک اینطور غمگین است، چیزی ناخوشایند در سینهاش سنگینی میکرد.
تهیونگ از این احساس خوشش نمیآمد.
پس مثل همیشه آن را دفن کرد.
«اگر ناراحتی، گریه کن.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«نمیخوام.»
«پس نکن.»
لحن تهیونگ سرد بود.
بیش از حد سرد.
جونگکوک لبش را گزید تا بغضش نشکند.
«تو همیشه همینقدر بیرحمی؟»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«تقریباً.»
جونگکوک بالاخره برگشت.
چشمهایش خیس بود، اما اجازه نداد اشکی پایین بیاید.
«حداقل صادق هستی.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو هم لازم نیست جلوی من وانمود کنی حالت خوبه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ هم نزدیکتر نشد.
نه دستش را گرفت.
نه بغلش کرد.
نه سعی کرد آرامش کند.
فقط همانجا ایستاد.
سرد.
بیاحساس.
اما برای اولین بار، خودش هم نمیفهمید چرا نمیتوانست از اتاق بیرون برود.
چرا حضور جونگکوک برایش مهم شده بود.
و چرا این وابستگی تازه، چیزی بود که حاضر نبود حتی برای خودش اعتراف کند.
جونگکوک آرام به پنجره برگشت.
و زیر لب گفت:
«کاش این ازدواج هیچوقت اتفاق نمیافتاد...»
تهیونگ شنید.
اما هیچ جوابی نداد.
فقط نگاهش برای لحظهای تاریکتر شد.
p5
بالاخره شب تمام شد.
نور کمرنگ صبح از میان پردههای بلند اتاق جونگکوک عبور کرد و روی کف اتاق افتاد.
چند ضربه به در خورد.
«آقا جونگکوک؟ صبحانه آمادهست.»
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند؛ انگار هنوز امیدوار بود وقتی دوباره چشمهایش را ببندد، همهچیز فقط یک خواب باشد.
اما نبود.
صدای خدمتکار دوباره از پشت در آمد.
«آقا؟»
جونگکوک آرام از تخت پایین آمد.
«بیدارم.»
دیگر چیزی نگفت.
لباسهایش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و بدون اینکه حتی نگاهی به آینه بیندازد، از اتاق خارج شد.
دو خدمتکار منتظرش بودند.
یکی از آنها با احترام سر خم کرد.
«صبحانه در تالار آماده شده.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
در تمام مسیر حرفی نزد.
راهروهای عمارت کیم بزرگ و سرد بودند. دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و سکوت سنگینی که تقریباً همهجا جریان داشت.
وقتی وارد تالار صبحانه شد، چند نفر از اعضای خاندان کیم از قبل سر میز نشسته بودند.
و در رأس میز...
تهیونگ.
کت مشکی به تن داشت و مشغول خواندن گزارشی بود.
جونگکوک لحظهای ایستاد.
نگاه تهیونگ از روی کاغذ بلند شد.
چشمهای عسلیشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
جونگکوک بیتفاوت از کنار میز رد شد و روی صندلیای دور از تهیونگ نشست.
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحانه را جلویش گذاشت.
«صبح بخیر، آقا.»
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
«ممنون.»
همین.
نه لبخندی.
نه شوخیای.
نه آن پسر شیطانی که شاید زمانی بوده.
تهیونگ دوباره نگاهش را به گزارش برگرداند.
اما چند ثانیه بعد، صدای آرامش در تالار پیچید:
«بخور.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«چی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«صبحانهات.»
جونگکوک با بیحوصلگی به بشقابش نگاه کرد.
«اشتها ندارم.»
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد.
«مشکل خودته.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«پس چرا گفتی بخور؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد دوباره نگاهش را به کاغذها دوخت.
«نگفتم چون برام مهمی.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط قاشقش را برداشت و بیحرف شروع به خوردن کرد.
و برای اولین بار، هر دو فهمیدند زندگی مشترکشان قرار نیست آرام باشد.
💢ویو _ شب بعد عروسی 💢
شب، عمارت کیم را در سکوت فرو برده بود.
مراسم عروسی تمام شده بود؛ مراسمی باشکوه که بیشتر شبیه امضای یک قرارداد سیاسی بود تا آغاز یک زندگی مشترک.
جونگکوک کنار پنجرهی اتاق ایستاده بود.
لباس رسمی مراسم را هنوز از تنش درنیاورده بود.
دستهایش را به لبهی پنجره تکیه داده و به تاریکی باغ خیره شده بود.
آنقدر ناراحت بود که اگر حرف میزد، بغضش در صدایش معلوم میشد.
پس سکوت کرده بود.
مثل همیشه.
پشت سرش صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد.
لباس مشکی سادهای پوشیده بود و چهرهاش مثل همیشه غیرقابلخواندن بود.
در را بست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ نگاهش روی پشت جونگکوک ماند.
او متوجه شده بود.
از وقتی مراسم شروع شده بود، جونگکوک تقریباً یک کلمه هم حرف نزده بود.
اما تهیونگ اهل دلداری دادن نبود.
هیچوقت هم نبود.
به سمت میز رفت و ساعتش را روی آن گذاشت.
«مراسم تمام شد.»
جونگکوک آرام چشمهایش را بست.
بغضش را فرو داد.
«میدونم.»
صدایش آنقدر گرفته بود که تهیونگ مکث کرد.
فقط یک لحظه.
تهیونگ به او نگاه کرد.
چیزی در وجودش تغییر کرده بود.
نه آنقدر که خودش اسمش را علاقه بگذارد.
اما به حضور جونگکوک عادت کرده بود.
به رایحهی شکوفهی گیلاس در راهروها.
به صدای قدمهایش.
حتی به سکوتش.
و حالا وقتی میدید جونگکوک اینطور غمگین است، چیزی ناخوشایند در سینهاش سنگینی میکرد.
تهیونگ از این احساس خوشش نمیآمد.
پس مثل همیشه آن را دفن کرد.
«اگر ناراحتی، گریه کن.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«نمیخوام.»
«پس نکن.»
لحن تهیونگ سرد بود.
بیش از حد سرد.
جونگکوک لبش را گزید تا بغضش نشکند.
«تو همیشه همینقدر بیرحمی؟»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«تقریباً.»
جونگکوک بالاخره برگشت.
چشمهایش خیس بود، اما اجازه نداد اشکی پایین بیاید.
«حداقل صادق هستی.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو هم لازم نیست جلوی من وانمود کنی حالت خوبه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ هم نزدیکتر نشد.
نه دستش را گرفت.
نه بغلش کرد.
نه سعی کرد آرامش کند.
فقط همانجا ایستاد.
سرد.
بیاحساس.
اما برای اولین بار، خودش هم نمیفهمید چرا نمیتوانست از اتاق بیرون برود.
چرا حضور جونگکوک برایش مهم شده بود.
و چرا این وابستگی تازه، چیزی بود که حاضر نبود حتی برای خودش اعتراف کند.
جونگکوک آرام به پنجره برگشت.
و زیر لب گفت:
«کاش این ازدواج هیچوقت اتفاق نمیافتاد...»
تهیونگ شنید.
اما هیچ جوابی نداد.
فقط نگاهش برای لحظهای تاریکتر شد.
- ۴۰۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط