پیوند خون و اختیار
پیوند خون و اختیار
پارت ۱۱ | حقیقتی که با خون نوشته شد
اون جمله تمام شب توی ذهن آت تکرار میشد.
«مادرت نمرد چون هدف بود... مرد چون چیزی رو میدونست که نباید میدونست.»
سالها آت فکر میکرد مادرش قربانی یه دشمن بیرحم شده.
اما حالا...
شاید مادرش کسی بود که یه حقیقت بزرگ رو پیدا کرده بود.
حقیقتی که ارزش کشته شدن داشت.
---
صبح روز بعد، آت و جونگکوک به خونه قدیمی خاندان پارک رفتن.
جایی که آخرین ردپای مادر آت هنوز اونجا باقی مونده بود.
سالها بود هیچکس اجازه نداشت وارد اون خونه بشه.
حتی خود آت.
توی اتاق قدیمی، جونگکوک متوجه یه نقاشی روی دیوار شد.
ـ «آت... اینجا رو ببین.»
آت نزدیکتر رفت.
پشت قاب نقاشی، یه فضای مخفی وجود داشت.
داخلش یه دفترچه کوچیک قرار گرفته بود.
دفترچهای با جلد قهوهای و قدیمی.
آت دفترچه رو باز کرد.
صفحه اول فقط یه جمله داشت:
«اگه این دفتر به دست دخترم رسید، یعنی دیگه نمیتونم ازش محافظت کنم.»
نفس آت برای یه لحظه حبس شد.
این خط مادرش بود.
---
صفحهها یکییکی ورق خوردن.
مادر آت نوشته بود که سالها قبل، دو خاندان پارک و جئون دشمن واقعی هم نبودن.
اونا یه زمانی متحد بودن.
اما یه نفر از داخل خاندانها، برای به دست آوردن قدرت، بینشون جنگ راه انداخته بود.
کسی که از متحد شدن دوبارهی اون دو خاندان میترسید.
برای همین تصمیم گرفته بود عزیزترین آدمهای هر دو طرف رو از بین ببره.
و اون شخص...
لی دو هیون بود.
---
جونگکوک آروم گفت:
ـ «پس تمام این سالها... جنگ ما چیزی بوده که اون میخواسته.»
آت دفتر رو بست.
چشمهاش پر از خشم بود.
اما این بار خشمش کور نبود.
حسابشده بود.
ـ «اون میخواست ما همدیگه رو نابود کنیم.»
جونگکوک جواب داد:
ـ «اما یه اشتباه کرد.»
آت بهش نگاه کرد.
ـ «چه اشتباهی؟»
جونگکوک گفت:
ـ «فکر کرد دو نفر زخمی، همیشه دشمن هم میمونن.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
---
همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد.
شماره ناشناس.
آت جواب داد.
صدای لی دو هیون از پشت خط شنیده شد.
ـ «بالاخره دفترچه رو پیدا کردی.»
آت با خونسردی گفت:
ـ «پس همهچی کار تو بود.»
مرد خندید.
ـ «نه، آت.»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «همهچی کار من نبود.»
آت اخم کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
صدای مرد جدیتر شد.
ـ «کسی که سالها بهت نزدیک بوده... هنوز حقیقت کامل رو ازت پنهون کرده.»
تماس قطع شد.
---
آت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
هر دو یه سؤال توی ذهنشون داشتن.
چه کسی هنوز یه چیزی رو پنهون میکنه؟
---
چند ساعت بعد...
توی عمارت پارک، آت وارد اتاق سونگ شد.
مرد همین که آت رو دید، فهمید دیگه وقت فرار از گذشته تموم شده.
آت گفت:
ـ «تو یه چیزی میدونی.»
سونگ سکوت کرد.
ـ «درباره مادرم.»
چشمهای سونگ لرزید.
و همین، همهچیز رو مشخص کرد.
آت آروم بهش نزدیک شد.
ـ «فقط یه سؤال دارم.»
مکث کرد.
ـ «تو محافظ من بودی... یا کسی که مأمور مراقبت از یه راز بود؟»
سونگ سرش رو پایین انداخت.
و بعد از سالها...
بالاخره جملهای رو گفت که میتونست تمام زندگی آت رو تغییر بده:
ـ «خانم پارک... مادرتون قبل از مرگش، یه نفر رو نجات داد.»
آت نفسش رو حبس کرد.
ـ «چه کسی؟»
سونگ آروم جواب داد:
ـ «یه کودک... از خاندان جئون.»
سکوت.
نگاه آت به جونگکوک افتاد.
جونگکوک هم چیزی نگفت.
و هر دو فهمیدن...
گذشتهای که سالها اونها رو از هم جدا کرده بود، شاید همون چیزی بوده که از اول اونها رو به هم پیوند داده بود.
پایان پارت یازدهم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۱ | حقیقتی که با خون نوشته شد
اون جمله تمام شب توی ذهن آت تکرار میشد.
«مادرت نمرد چون هدف بود... مرد چون چیزی رو میدونست که نباید میدونست.»
سالها آت فکر میکرد مادرش قربانی یه دشمن بیرحم شده.
اما حالا...
شاید مادرش کسی بود که یه حقیقت بزرگ رو پیدا کرده بود.
حقیقتی که ارزش کشته شدن داشت.
---
صبح روز بعد، آت و جونگکوک به خونه قدیمی خاندان پارک رفتن.
جایی که آخرین ردپای مادر آت هنوز اونجا باقی مونده بود.
سالها بود هیچکس اجازه نداشت وارد اون خونه بشه.
حتی خود آت.
توی اتاق قدیمی، جونگکوک متوجه یه نقاشی روی دیوار شد.
ـ «آت... اینجا رو ببین.»
آت نزدیکتر رفت.
پشت قاب نقاشی، یه فضای مخفی وجود داشت.
داخلش یه دفترچه کوچیک قرار گرفته بود.
دفترچهای با جلد قهوهای و قدیمی.
آت دفترچه رو باز کرد.
صفحه اول فقط یه جمله داشت:
«اگه این دفتر به دست دخترم رسید، یعنی دیگه نمیتونم ازش محافظت کنم.»
نفس آت برای یه لحظه حبس شد.
این خط مادرش بود.
---
صفحهها یکییکی ورق خوردن.
مادر آت نوشته بود که سالها قبل، دو خاندان پارک و جئون دشمن واقعی هم نبودن.
اونا یه زمانی متحد بودن.
اما یه نفر از داخل خاندانها، برای به دست آوردن قدرت، بینشون جنگ راه انداخته بود.
کسی که از متحد شدن دوبارهی اون دو خاندان میترسید.
برای همین تصمیم گرفته بود عزیزترین آدمهای هر دو طرف رو از بین ببره.
و اون شخص...
لی دو هیون بود.
---
جونگکوک آروم گفت:
ـ «پس تمام این سالها... جنگ ما چیزی بوده که اون میخواسته.»
آت دفتر رو بست.
چشمهاش پر از خشم بود.
اما این بار خشمش کور نبود.
حسابشده بود.
ـ «اون میخواست ما همدیگه رو نابود کنیم.»
جونگکوک جواب داد:
ـ «اما یه اشتباه کرد.»
آت بهش نگاه کرد.
ـ «چه اشتباهی؟»
جونگکوک گفت:
ـ «فکر کرد دو نفر زخمی، همیشه دشمن هم میمونن.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
---
همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد.
شماره ناشناس.
آت جواب داد.
صدای لی دو هیون از پشت خط شنیده شد.
ـ «بالاخره دفترچه رو پیدا کردی.»
آت با خونسردی گفت:
ـ «پس همهچی کار تو بود.»
مرد خندید.
ـ «نه، آت.»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «همهچی کار من نبود.»
آت اخم کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
صدای مرد جدیتر شد.
ـ «کسی که سالها بهت نزدیک بوده... هنوز حقیقت کامل رو ازت پنهون کرده.»
تماس قطع شد.
---
آت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
هر دو یه سؤال توی ذهنشون داشتن.
چه کسی هنوز یه چیزی رو پنهون میکنه؟
---
چند ساعت بعد...
توی عمارت پارک، آت وارد اتاق سونگ شد.
مرد همین که آت رو دید، فهمید دیگه وقت فرار از گذشته تموم شده.
آت گفت:
ـ «تو یه چیزی میدونی.»
سونگ سکوت کرد.
ـ «درباره مادرم.»
چشمهای سونگ لرزید.
و همین، همهچیز رو مشخص کرد.
آت آروم بهش نزدیک شد.
ـ «فقط یه سؤال دارم.»
مکث کرد.
ـ «تو محافظ من بودی... یا کسی که مأمور مراقبت از یه راز بود؟»
سونگ سرش رو پایین انداخت.
و بعد از سالها...
بالاخره جملهای رو گفت که میتونست تمام زندگی آت رو تغییر بده:
ـ «خانم پارک... مادرتون قبل از مرگش، یه نفر رو نجات داد.»
آت نفسش رو حبس کرد.
ـ «چه کسی؟»
سونگ آروم جواب داد:
ـ «یه کودک... از خاندان جئون.»
سکوت.
نگاه آت به جونگکوک افتاد.
جونگکوک هم چیزی نگفت.
و هر دو فهمیدن...
گذشتهای که سالها اونها رو از هم جدا کرده بود، شاید همون چیزی بوده که از اول اونها رو به هم پیوند داده بود.
پایان پارت یازدهم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۴۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط