روزی یک کوهنورد می خواست از کوه بالا برود تا به قله برسد.

روزی یک کوهنورد می خواست از کوه بالا برود تا به قله برسد. رفت و رفت تا به نزدیکی قله رسید. شب بود و هیچ چیز دیده نمی شد، چند قدم مانده بود به قله برسد ناگهان پایش لغزید و به پایین سقوط کرد .

همینطور که به پایین سقوط می کرد، مرگ را به چشمانش دید . ناگهان در این حین طناب به دور کمرش پیچیدو محکم شد و در میان آسمان و زمین متوقف شد .در این لحظه فریاد زد و از خدا کمک خواست.

ناگهان آوایی از آسمان بر آمد که از من چه می خواهی ؟مرد گفت :خدایا نجاتم ده. صدا گفت : واقعاً باور داری که من می توانم نجاتت دهم؟ گفت: البته که باور دارم.

نوا آمد که : ریسمانت را پاره کن.
مرد لحظه ای سکوت کرد و بعد بیشتر به طناب چسبید.

روز بعد گروه نجات مردی را درحالیکه دست به طناب آویزان یخ زده بود پیدا کردند. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.

ما چقدر به طناب وابستگيهاي اين دنيامان وابسته ایم؟ آیا حاضریم آنرا رها کنیم؟
دیدگاه ها (۲)

ناصرالدین شاه ' شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت۰به ...

در حیرتم از خلقت اب اگر با درخت همنشین شود آن را شکوفا میکند...

شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف ش...

ﻣﻨﻔﯽ ﺑﺎﻓﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ !!!ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﻣﯽ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﺭﺗﻌﺎﺷﯽ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﯼﻭ ﺍ...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹هلیکوپتر چند متر بالاتر ...

RESPECT OR DIE : پارت چهاردهم صدای موتور ماشینی از پشت سرش...

داستان عاشقانه جدید

LESSON

🖤 پارت دهم | رد خونلانا با عجله پشت سر جونگکوک از عمارت بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط