پنج سالم بود

پنج سالم بود
داشتم گریه میکردم...
خواهرم به زور مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
کلی جیغ زدم
در فکر میگفتم خواهرم بی رحم ترین خواهر دنیاست و
از شدت گریه بیهوش شدم...
بعد از ساعت ها به هوش آمدم
و از کمد خارج شدم
خواهرم را کشته بودند
"خاطرات یک کودک پنج ساله در غزه"
دیدگاه ها (۴)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 178♡⁠。⁠)⁩بغضم ص...

(کشتار مافیا) «پارت 1»11سال قبل گو هاجین: لطفا بهمون رحم کن ...

#in_your_eyespart_79ویو کوکهمونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

خانوم کوچولو ♡:)part.2.اروم و ریز خودمو به اون هفتا نزدیک کر...

part : 43chapter : 2× با اون پسره ی عوضی میرقصی آره ؟ من امش...

رمان باد و ماه (پارت سه)کامیتا:چیی همه هاشیرا هستن اما بع جر...

پری کوچولوی من پارت ۲کوک: به بدم کش و قوصی دادم و خمیازه کشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط