این داستان برای نزدیکان دوستم مریم اتفاق افتاده.مریم نمی

این داستان برای نزدیکان دوستم مریم اتفاق افتاده.مریم نمی خواهد نامی از آن فامیل برده شود به این دلیل من نام مستعارش را حمید گذاشته ام.حمید در سن 17 سالگی به خانه ی پدربزرگش می رود.از آنجایی که پدربزرگش فرزند زیاد داشت و همه ی عمو ها و عمه هایش به خانه پدربزرگش آمده بودند،افراد زیادی در آن خانه جمع شده بودند.آن خانه کوهپایه ای و در اطراف مسجد سلیمان است.(خود من و مادرم متولد اهواز هستیم اما پدرم مسجد سلیمانی است.مریم و حمید هم نسبتی خیلی خیلی دور با پدرم دارند)حیاط آن خانه کوهپایه ای بسیار وسیع است و دو در دارد.یک در به جاده و یک در به کوه منتهی می شود.حمید برای اینکه در کنار عمه ها و عموهایش و خانواده آنها،که بسیاری از آنها را خوب نمی شناخت احساس ناراحتی می کرد به حیاط می رود.در آن جا قدم می زند و زیر درخت سدر آنها مینشیند.ناگهان متوجه فرد قد کوتاهی می شود،که دامن قرمز بلندی پوشیده که دنباله اش تا زمین می رسد.آن فرد موهای مشکی بسیار بلندی داشت و در حال قدم زدن بود.ابتدا تصور می کند آن فرد دختر عمه یا دختر عمویش است.او را صدا می کند.هنگامی که آن دختر رویش را باز می گرداند متوجه صورت عجیب او می شود.صورتش بیضی خیلی کشیده و چشمانش تا آخر صورتش کشیده شده اند.ابرو و مژه ندارد و پوستش سبز متمایل به آبی است.همینطور مردمک چشمش زیادی بزرگ است و در آن آتش می بیند.او می ترسد و می فهمد که او یک جن است.حتی تا مرز بیهوشی رسید اما انگار انرژی از بیرون به او وارد شد که بیهوش نشود.دختر از آنجا غیب می شود و پس از نامرئی شدن دختر،حمید بی هوش می شود.حمید خود را درون اتاقی پیدا می کند.پدر بزرگ و پدر و مادرش بالای سر او ایستاده اند.حمید ماجرا را برای آنها تعریف می کند.پدر و مادرش ابتدا می خندند ولی پدربزرگ آنها را از خنده باز می دارد و می گوید:اگر لباسش قرمز بود حتی حوریه را دیده.او می پرسد که حوریه کیست و پدربزرگش می گوید او یک جن یتیم بی آزار و مسلمان است.249 سال عمر دارد اما از نظر خودشان نوجوان است.من و مادربزرگ مرحومت حوریه و خواهر بزرگترش نجیبه را بزرگ کردیم.نام حوریه را ما گذاشتیم اما نجیبه نامی بود که مادر و پدرش روی او گذاشته بودند.او چند صد برادر دارد که نمی دانیم چه بر سرشان آمده.آنها از اینکه این همه رابطه ی پدربزرگش با جن ها خوب است
ادامه پصت بعد
دیدگاه ها (۱)

ادامه پصت قبلیشگفت زده شدند.پدربزرگ ادامه داد:حوریه دختر خوب...

در سال ۱۹۶۲، سه زن از سه نسل یک خانواده با هم در خانه ای در ...

وقتی ک لامپ خاموش میشه 😈 دست و پا میشکنن برا کنارت خوابیدن

وقتی خداوند متعال، اجنه را به تسخیر حضرت سلیمان(ع) درآورد، ح...

بره، در حالی که مریم همزمان سعی می‌کند آن را نگه دارد؟ این ا...

---### رمان: سایه‌های ممنوعه (پارت اول)داستان از اینجا شروع ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 42ویوی ا. تبرای چند ثانیه حتی ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

من امیدوارم که خداوند به ما مرحمت کند و ما را بیدار کند، ما ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 45ویوی ا. تفضای اتاق سنگین شده...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط