Novel panleo
♡ #part¹¹ ♡
『 paniz 』
نیشگونی از بازوش گرفتم که اخمی کرد
_باید به مهشاد رفتارات رو بگم اینجوری نمیشه جدی باش محراب داریم میریم تو
ای بابای گفت و وارد عمارت نشیم با خوردن بوی الکل زیر بینیم
بینیم چین خورد که محراب نیشخندی زد که با چشم هام ساکت شد
سمت میزی رفتیم که از همه جا خلوت بود ، از توی مهمونی که نگم بعضی هاشون یه تیکه پارچه پوشیده بودن فقط که اونم نپوشیده بودن بهتر بود
با صدای مهشاد که تو گوشم پیچید نگاهی به محراب کردم که حواس جمع نگام میکرد
مهشاد : دیانا روبروتونه یکم دقت کنین میبینیت
با دیدن دیانا از بین اون همه آدم سخت بود اما دیده شد که کنار ارسلان بود و نمیتونست بیاد
مهشاد: دیانا فقط با من ارتباط داره و جدا ما سه تا با هم ارتباط داریم ....رضا هنوز نیومده اما خریدار ها اون گوشه نشستن
نگاه سمت گوشه ی عمارت کردم که خیلی تاریک بود با دقت چهرشون رو نگاهشون میکردم چهار نفر بودن تا به خاطر بسپارم
پسری که میخورد گارسون باشه سمتمون اومد و سینی رو مقابلمون گرفت با برداشتن دو تا شربت اکتفا دادیم
محراب: عجب مهمونی مزخرفی دارن اینا
_محراب نکنه اومدی پارتی یا کاباره
محراب: آخه این چه آهنگی هست انقدر آروم مگه آدم همش تانگو گوش میده
سری به نشونه ای تاسف تکون دادم
حدود ۲ ساعت بعد رضا اومد این دفعه مثل قبل نبود خوشتیپ تر شده بود
نفس عصبی از خودم کشیدم که باز ازش تعریف میکردم
انقدر نگاهشون کردیم که آخر مهشاد لب زد
مهشاد: یکم برین برقصین شاید چیزی دستگیرمون شد
محراب دست به کمرم گذاشت و با هم سمت پیست رقص رفتیم که همزمان رضا با دختری وارد پیست شد
آروم دم گوش محراب لب زدم
_الان که اومدیم نزدیکتر پاشد
محراب هیسی گفت که با هم همراه شدیم به رقصیدن دروغ چرا حسودیم شد به اون دختر اما فکر های چرت و پرت ام رو دور انداختم
اخرای رقص بود که نگاه تیز و نافذش بهم افتاد که اخم کرد شاید منو شناخته بود نه نباید میشناخت
نگاه به محراب کردم که متوجه نگاهم شد از سالن دور شدیم طوری کسی حواسش به ما نبود
محراب : خب پانیذ باید شروع کنیم من پایینه پله منتظر هستم حواسم هست از رفت و آمد ها باشه
سری تکون دادم و به سمت پله ها قدم برداشتم....
『 diyana 』
با ارسلان توی اتاق گیر افتادم بودم داشت با گوشی حرف میزد عصبی بود باید مثل روز های قبل عشوه میریختم تا ولم کنه وگرنه ول کنم نمیشد
گوشی رو پرت کرد رو تخت که سمتش رفتم و دستام رو گرفتم
_چیشده عزیزم
نگاه عصبی رو بهم دوخت و لب زد
ارسلان: الان متوجه اون فرار کردنات میشم ، من نفهم متوجه میشم که دختری که عاشق اش هستم یه پلیس مخفی ارهه
کلمهی آخر رو با داد گفت که چشم بستم ، کارم ساخته بود دیگه.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
نیشگونی از بازوش گرفتم که اخمی کرد
_باید به مهشاد رفتارات رو بگم اینجوری نمیشه جدی باش محراب داریم میریم تو
ای بابای گفت و وارد عمارت نشیم با خوردن بوی الکل زیر بینیم
بینیم چین خورد که محراب نیشخندی زد که با چشم هام ساکت شد
سمت میزی رفتیم که از همه جا خلوت بود ، از توی مهمونی که نگم بعضی هاشون یه تیکه پارچه پوشیده بودن فقط که اونم نپوشیده بودن بهتر بود
با صدای مهشاد که تو گوشم پیچید نگاهی به محراب کردم که حواس جمع نگام میکرد
مهشاد : دیانا روبروتونه یکم دقت کنین میبینیت
با دیدن دیانا از بین اون همه آدم سخت بود اما دیده شد که کنار ارسلان بود و نمیتونست بیاد
مهشاد: دیانا فقط با من ارتباط داره و جدا ما سه تا با هم ارتباط داریم ....رضا هنوز نیومده اما خریدار ها اون گوشه نشستن
نگاه سمت گوشه ی عمارت کردم که خیلی تاریک بود با دقت چهرشون رو نگاهشون میکردم چهار نفر بودن تا به خاطر بسپارم
پسری که میخورد گارسون باشه سمتمون اومد و سینی رو مقابلمون گرفت با برداشتن دو تا شربت اکتفا دادیم
محراب: عجب مهمونی مزخرفی دارن اینا
_محراب نکنه اومدی پارتی یا کاباره
محراب: آخه این چه آهنگی هست انقدر آروم مگه آدم همش تانگو گوش میده
سری به نشونه ای تاسف تکون دادم
حدود ۲ ساعت بعد رضا اومد این دفعه مثل قبل نبود خوشتیپ تر شده بود
نفس عصبی از خودم کشیدم که باز ازش تعریف میکردم
انقدر نگاهشون کردیم که آخر مهشاد لب زد
مهشاد: یکم برین برقصین شاید چیزی دستگیرمون شد
محراب دست به کمرم گذاشت و با هم سمت پیست رقص رفتیم که همزمان رضا با دختری وارد پیست شد
آروم دم گوش محراب لب زدم
_الان که اومدیم نزدیکتر پاشد
محراب هیسی گفت که با هم همراه شدیم به رقصیدن دروغ چرا حسودیم شد به اون دختر اما فکر های چرت و پرت ام رو دور انداختم
اخرای رقص بود که نگاه تیز و نافذش بهم افتاد که اخم کرد شاید منو شناخته بود نه نباید میشناخت
نگاه به محراب کردم که متوجه نگاهم شد از سالن دور شدیم طوری کسی حواسش به ما نبود
محراب : خب پانیذ باید شروع کنیم من پایینه پله منتظر هستم حواسم هست از رفت و آمد ها باشه
سری تکون دادم و به سمت پله ها قدم برداشتم....
『 diyana 』
با ارسلان توی اتاق گیر افتادم بودم داشت با گوشی حرف میزد عصبی بود باید مثل روز های قبل عشوه میریختم تا ولم کنه وگرنه ول کنم نمیشد
گوشی رو پرت کرد رو تخت که سمتش رفتم و دستام رو گرفتم
_چیشده عزیزم
نگاه عصبی رو بهم دوخت و لب زد
ارسلان: الان متوجه اون فرار کردنات میشم ، من نفهم متوجه میشم که دختری که عاشق اش هستم یه پلیس مخفی ارهه
کلمهی آخر رو با داد گفت که چشم بستم ، کارم ساخته بود دیگه.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۴.۵k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط