دزد p21

اجوما:چی گفتی؟
ایشا:خود ا/ت گفتش که میتونیم بریم
ا/ت:اوهوم
اجوما:خب...باشه (لبخند فیک میزنه) من میرم باهاشون صحبت کنم

(اجوما میره پیش جونگ کوک)

اجوما:خب...مثل اینکه میخواین بزارین اونا برن
جونگ کوک:اره...که چی؟
اجوما:اما نمیتونین باید خدمتکارا بهمون کمک کنن و یه چیز دیگه شما چجوری میخواید بچه دار شید؟
جونگ کوک:اینش به تو ربطی نداره حالا برو

(اجوما چیزی نمیگه و به طرف اتاقش میره تلفنش رو برمیداره و شماره ی خانم جئون رو میگیره بعد از صدای بوق خانم جئون جواب میده)

خانم جئون:سلام اجوما چیزی شده؟
اجوما:خانم...باید یه چیزی بهتون بگم
خانم جئون:بگو
اجوما:پسرتون عقلش رو از دست داده میخواد بزاره همسرش به خونه اش برگرده و میخواد خدمتکارا رو هم ازاد کنه
خانم جئون:چی؟چرا؟
اجوما:نمیدونم
خانم جئون:خیلی خب من الان میام تا با پسرم حرف بزنم
اجوما:چشم خانم خدافظ

(تلفن قطع میشه)

...اجوما...
فکر کردی میزارم با من مثل یه آشغال رفتار کنی؟هم عشقتو هم کل زندگیتو با خاک یکسان میکنم

(یک ساعت بعد)

...جونگ کوک...
توی اتاقم بودم و مشغول کارام بودم که اجوما اومد تو اتاقم

جونگ کوک:بهت یاد ندادن در بزنی؟
اجوما:خانم جئون داخل اتاق پذیرایی منتظرتون هستن
جونگ کوک:چی؟مادرم؟اینجا چیکار میکنه
اجوما:خودتون میفهمین

(اجوما میره)

...جونگ کوک...
مطمئنم اجوما یه چیزی به مادرم گفته که اومده

(جونگ کوک میره و مامانش رو میبینه بهش سلام میکنه و کنارش میشینه)

جونگ کوک:چی شما رو به اینجا کشونده؟
خانم جئون:اول از همه...چرا میخوای خدمتکاراتو آزاد کنی؟
جونگ کوک:اوه...خب...من...
خانم جئون:تو چی؟
جونگ کوک:خب...راستش دلم براشون میسوزه
خانم جئون:دلت براشون میسوزه؟ (تعجب)
جونگ کوک:خب...اونا...هنوز جوونن و خانواده دارن شاید بهتره که___
خانم جئون:از کی تاحالا شدی یه ادم دلسوز؟! (داد میزنه)
جونگ کوک:مادر اروم باشین
خانم جئون:چطوری اروم باشم؟نا سلامتی مافیایی میخوای ابرومونو ببری؟دوست داری راجبت حرف بزنن و بگن که دلت برای خدمتکارات سوخت؟
جونگ کوک:...
خانم جئون:تازه میخوای زنتم بفرستی بره پس چجوری میخوای بچه دار شی؟تو تنها پسر منی اگه بمی*ری دیگه نسل خانواده جئون به پایان میرسه!
جونگ کوک:...مگه من...باید به حرفتون گوش بدم؟کل عمرم رو به حرفاتون گوش کردم و چیزی جز یه ادم بی رحم نشدم اگه نسلمون به پایان برسه چی میشه؟یه جوری حرف میزنی انگار یه خانواده سلطنتی هستیم!توهم مثل پدری پسرت اصلا برات اهمیتی نداره!فقط به فکر سود خودتی اما من نمیخوام کل عمرم یه خلاف کار باشم! (داد)

(خانم جئون به جونگ کوک سیلی میزنه)

خانم جئون:پس تو نمیخوای یه مافیا باشی نه؟!باشه اشکالی نداره!ولی از الان به بعد تو باید اینجا رو ترک کنی!

#فیک
دیدگاه ها (۲۲)

پارت ۳

𓂃𓆩·•♡•·𓆪𓂃[بله عن‌فیس تو جئون‌جونگ‌کوک نیستی!]خــب خــب..بچــ...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

شب تولدم فصل 3پارت 8جونگ کوک: نچ ات: عا باز شروع شد کلی: خود...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط