شب تولدم
شب تولدم
فصل 3
پارت 21
ات: او بله بفرمایید
دکتر: خب نمیدونم تبریک بگم یا نه اما شما باردارین
ات: نه نمیشه نمیشه باید بچه رو بندازم
دکتر: اوم باید به دکتر زنان مراجعه کنید داخل همین بیمارستان هست فقط باید برید قسمت زایمان
ات: باشه مرسی
از اتاق خارج شدم
تهیونگ: چیشد
ات: میندازمش نمیتونم من... من نمیتونم (گریه)
تهیونگ: چیشده دختر بگو دیگه
ات: باردارم(گریه)
تهیونگ: چی
ات: باید بریم سمت زایمان بدو تهیونگ باید بچه رو بندازم (گریه)
.
تهیونگ: منم بیام داخل؟
دکتر: همسرشونین
تهیونگ: نه
دکتر: بیرون باشید تا بیان
ات: دکتر لطفا من باید بچه رو بندازم لطفا خواهش میکنم
دکتر: اروم باشین لطفا اول باید ببینم بچه چند وقتشه
ات: اوهوم
دکتر: خب بچه چهار هفتشه چطور انقدر دیر فهمیدین که بار دارین و اینکه احتمال میدیم دو قلو باشن
ات: چی نه نمیشه باید بندازمش
دکتر: پدر بچه ها هستن؟
ات: بله ولی ما جدا شدیم از هم
دکتر: خب برای اینکه بتونیم بندازیم بچه ها رو باید پدرشون رضایت بدن فقط یک ماه وقت دارین بچه رو بندازین خانم لی بدون اجازه پدر هم نمیشه
ات: باشه مرسی
تهیونگ: چیشد
ات: تا جونگ کوک اجازه نده اینجا رضایت نده نمیزارن بندازمش
تهیونگ: ای خدا این دیگه چه بلاییه
ات: باید بریم ازش رضایت بگیرم
تهیونگ: بریم
ات: فقط سر راه براش غذا بگیریم برا منم بگیر گشنمه
تهیونگ: باشه
ویو ات جلو در عمارت:
یجوری قلبم میزد قرار بود بعد یک ماه و نصفی بالاخره کوک رو ببینم ینی هنوزم بهم فکر میکنه یا داره فراموشم میکنه
تهیونگ در رو باز کرد
ات: اگه منو داره فراموش میکنه بهتره داخل نیام مگه نه؟
تهیونگ: ببرو داخل پرنسس اون فراموشت نکرده
ات: اوم
تهیونگ: بسه دیگه مرد پرده ها رو بزن کنار بزار نور بیاد تو خونه (پرده هارو کنار میزنه)
جونگ کوک: هزار بار بهت گف.......... ا.. ات
ات: برات غذا اوردم جونگ کوک
جونگ کوک: خیلی گشنمه پرنسس خیلی ولی بیشتر بیشتر تشنه لباتم
راوی: جونگ کوک ات رو گذاشت رو میز ناهار خوری و شروع کرد به خوردن لباش
جونگ کوک: دیگه همکاری نمیکنی تو دلت برام تنگ نشده
ات: کو دوس دخترت دلم میخواد باهاش اشنا بشم
جونگ کوک: من از خونه پامو نزاشتم بیرون تو میگی دوس دختر من جز دختر خودم هیچکس رو نمیخوام بفهم ات (بلند)
ات: نیومدم دعوا کنیم بشین غذا بخوریم
تهیونگ: من برم دنبال کلی میام
جونگ کوک: خودش اومده تو اتاق
تهیونگ: اوکی تنهاتون میزارم پس
ات: خب غذا خوشمزس؟
جونگ کوک: به دستپخت تو که نمیرسه
ات: میخوام........ میدونی...... چجوری بگم.... جونگ کوک... میخوام بندازمشون
جونگ کوک: چیو
ات: ازت..... باردارم
جونگ کوک: چی.......... وای خدااا ینی چی دروغ نمیگی (ذوقی)
اات: لطفا میخوام بندازمشون اصلا نمیتونم نگه دارم نمیتونم درد زایمانو تحمل کنم نمیتونم بچه بزرگ کنم و نمیتونم بسپارمشون به تو که بزرگشون کنی به رضایتت نیاز دارم جونگ کوک
جونگ کوک: ات ما باهم بزرگشون میکنیم بهترین پدر و مادر دنیا میشیم
ات: جونگ کوک لطفا بیا رضایت بده بزار بندازمشون
جونگ کوک: نه ات شرمندم بچه ها باعث میشن خوب بشیم
سه ماه بعد ویو ات: سه ماهه با کوک قهرم و ندیدمش امروز قراره برای جنسیت بچه ها بریم
ات: سلام
دکتر: سلام خوش اومدین
جونگ کوک: سلام
دکتر: اوه سلام اقای جئون فعلا یه معاینه دارم
جونگ کوک: البته میخوام بچه هامو ببینم
دکتر: او شما پدر بچه ها هستین بله بفرمایید داخل
ات: اقای دکتر لطفا راضیش کنید بندازم بچه هارو
جونگ کوک: نه
دکتر: خیلی دیره خانم جئون و اینکه تبریک میگم دو قلو دختر دارین
ات: من نمیخوامشون میندازمشون حتی غیر قانونی(میره بیرون)
جونگ کوک: مرسی دکتر فعلا (میره بیرون)
.
جونگ کوک: هیچ گوری نمیری دیگه باید تو عمارت زندگی کنی
ات: نمیخوام
جونگ کوک: میخوای باید بخوای
از اون روز به بعد هر هفته جونگ کوک میبردم معاینه تو این پنج ماه تو عمارت بودم اما دیگه پیش جونگ کوک نمیخوابیدم و تو اتاق تهیونگ میخوابیدم و نمیزاشتم کوک بهم دست بزنه
امروز هم اومدم دکتر زمان زایمانم رسیده
ات: من خیلی میترسم
دکتر: نگران نباشید خانم جئون تا چند دقیقه دیگه بیهوش میشید کامل
ات: اخه زایمان تو 16 سال......
دکتر: شروع به کار کنید
4 سال بعد
ات: سوا و سورا بیاین بغل باباتون بشینید تا عکس بگیرم
ات: خیلی قاب قشنگیه خیلی جذابی کوکی (چیک)
پایان
و بالاخره بعد از چند ماه رمانی که قرار بود فقط پنج پارت باشه با حمایت های شما عزیزای دلم به سه فصل تبدیل شد ممنونم که کنارم بودین و از رمان حمایت کردین امیدوارم برای رمان بعدی هم همینقدر حمایت کنین تا به ۱۰۰۰تایی برسیم
و پایان رمان شب تولدم...
فصل 3
پارت 21
ات: او بله بفرمایید
دکتر: خب نمیدونم تبریک بگم یا نه اما شما باردارین
ات: نه نمیشه نمیشه باید بچه رو بندازم
دکتر: اوم باید به دکتر زنان مراجعه کنید داخل همین بیمارستان هست فقط باید برید قسمت زایمان
ات: باشه مرسی
از اتاق خارج شدم
تهیونگ: چیشد
ات: میندازمش نمیتونم من... من نمیتونم (گریه)
تهیونگ: چیشده دختر بگو دیگه
ات: باردارم(گریه)
تهیونگ: چی
ات: باید بریم سمت زایمان بدو تهیونگ باید بچه رو بندازم (گریه)
.
تهیونگ: منم بیام داخل؟
دکتر: همسرشونین
تهیونگ: نه
دکتر: بیرون باشید تا بیان
ات: دکتر لطفا من باید بچه رو بندازم لطفا خواهش میکنم
دکتر: اروم باشین لطفا اول باید ببینم بچه چند وقتشه
ات: اوهوم
دکتر: خب بچه چهار هفتشه چطور انقدر دیر فهمیدین که بار دارین و اینکه احتمال میدیم دو قلو باشن
ات: چی نه نمیشه باید بندازمش
دکتر: پدر بچه ها هستن؟
ات: بله ولی ما جدا شدیم از هم
دکتر: خب برای اینکه بتونیم بندازیم بچه ها رو باید پدرشون رضایت بدن فقط یک ماه وقت دارین بچه رو بندازین خانم لی بدون اجازه پدر هم نمیشه
ات: باشه مرسی
تهیونگ: چیشد
ات: تا جونگ کوک اجازه نده اینجا رضایت نده نمیزارن بندازمش
تهیونگ: ای خدا این دیگه چه بلاییه
ات: باید بریم ازش رضایت بگیرم
تهیونگ: بریم
ات: فقط سر راه براش غذا بگیریم برا منم بگیر گشنمه
تهیونگ: باشه
ویو ات جلو در عمارت:
یجوری قلبم میزد قرار بود بعد یک ماه و نصفی بالاخره کوک رو ببینم ینی هنوزم بهم فکر میکنه یا داره فراموشم میکنه
تهیونگ در رو باز کرد
ات: اگه منو داره فراموش میکنه بهتره داخل نیام مگه نه؟
تهیونگ: ببرو داخل پرنسس اون فراموشت نکرده
ات: اوم
تهیونگ: بسه دیگه مرد پرده ها رو بزن کنار بزار نور بیاد تو خونه (پرده هارو کنار میزنه)
جونگ کوک: هزار بار بهت گف.......... ا.. ات
ات: برات غذا اوردم جونگ کوک
جونگ کوک: خیلی گشنمه پرنسس خیلی ولی بیشتر بیشتر تشنه لباتم
راوی: جونگ کوک ات رو گذاشت رو میز ناهار خوری و شروع کرد به خوردن لباش
جونگ کوک: دیگه همکاری نمیکنی تو دلت برام تنگ نشده
ات: کو دوس دخترت دلم میخواد باهاش اشنا بشم
جونگ کوک: من از خونه پامو نزاشتم بیرون تو میگی دوس دختر من جز دختر خودم هیچکس رو نمیخوام بفهم ات (بلند)
ات: نیومدم دعوا کنیم بشین غذا بخوریم
تهیونگ: من برم دنبال کلی میام
جونگ کوک: خودش اومده تو اتاق
تهیونگ: اوکی تنهاتون میزارم پس
ات: خب غذا خوشمزس؟
جونگ کوک: به دستپخت تو که نمیرسه
ات: میخوام........ میدونی...... چجوری بگم.... جونگ کوک... میخوام بندازمشون
جونگ کوک: چیو
ات: ازت..... باردارم
جونگ کوک: چی.......... وای خدااا ینی چی دروغ نمیگی (ذوقی)
اات: لطفا میخوام بندازمشون اصلا نمیتونم نگه دارم نمیتونم درد زایمانو تحمل کنم نمیتونم بچه بزرگ کنم و نمیتونم بسپارمشون به تو که بزرگشون کنی به رضایتت نیاز دارم جونگ کوک
جونگ کوک: ات ما باهم بزرگشون میکنیم بهترین پدر و مادر دنیا میشیم
ات: جونگ کوک لطفا بیا رضایت بده بزار بندازمشون
جونگ کوک: نه ات شرمندم بچه ها باعث میشن خوب بشیم
سه ماه بعد ویو ات: سه ماهه با کوک قهرم و ندیدمش امروز قراره برای جنسیت بچه ها بریم
ات: سلام
دکتر: سلام خوش اومدین
جونگ کوک: سلام
دکتر: اوه سلام اقای جئون فعلا یه معاینه دارم
جونگ کوک: البته میخوام بچه هامو ببینم
دکتر: او شما پدر بچه ها هستین بله بفرمایید داخل
ات: اقای دکتر لطفا راضیش کنید بندازم بچه هارو
جونگ کوک: نه
دکتر: خیلی دیره خانم جئون و اینکه تبریک میگم دو قلو دختر دارین
ات: من نمیخوامشون میندازمشون حتی غیر قانونی(میره بیرون)
جونگ کوک: مرسی دکتر فعلا (میره بیرون)
.
جونگ کوک: هیچ گوری نمیری دیگه باید تو عمارت زندگی کنی
ات: نمیخوام
جونگ کوک: میخوای باید بخوای
از اون روز به بعد هر هفته جونگ کوک میبردم معاینه تو این پنج ماه تو عمارت بودم اما دیگه پیش جونگ کوک نمیخوابیدم و تو اتاق تهیونگ میخوابیدم و نمیزاشتم کوک بهم دست بزنه
امروز هم اومدم دکتر زمان زایمانم رسیده
ات: من خیلی میترسم
دکتر: نگران نباشید خانم جئون تا چند دقیقه دیگه بیهوش میشید کامل
ات: اخه زایمان تو 16 سال......
دکتر: شروع به کار کنید
4 سال بعد
ات: سوا و سورا بیاین بغل باباتون بشینید تا عکس بگیرم
ات: خیلی قاب قشنگیه خیلی جذابی کوکی (چیک)
پایان
و بالاخره بعد از چند ماه رمانی که قرار بود فقط پنج پارت باشه با حمایت های شما عزیزای دلم به سه فصل تبدیل شد ممنونم که کنارم بودین و از رمان حمایت کردین امیدوارم برای رمان بعدی هم همینقدر حمایت کنین تا به ۱۰۰۰تایی برسیم
و پایان رمان شب تولدم...
- ۴.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط