درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ..!!!
دیدگاه ها (۶)

این شعر هم تقدیم به مجردا

سلیمان نبی (ع) کنار دریا نشسته بود که چشمش به موری افتاد.مور...

اگر میخوای زندگی ب کامت تلخ نباشه...از داشته هات لذت ببر و و...

وقتی از عشقت جدا میشی...اولش داغی...میگی بیخیال بابا دنیا رو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم ف...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸²سوهو : اره اینطوری خیلی بهتر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط