«ازدواج به اجبار»
«ازدواج به اجبار»
Part 4
وقتی به مقصد رسیدیم، او با همان صدای بم و آشنایش گفت:
«مادمازل، رسیدیم.»
لیانا لبخندی زد و پاسخ داد:
«ممنونم که رسوندینم. الان خریدها رو برمیدارم.»
بعد به بادیگاردی که کنار در ایستاده بود اشاره کردم تا برای کمک جلو بیاید. سپس رو به او گفتم:
«آقای جئون، میبینمتون.»
او نیز لبخندی زد و آرام گفت:
«همچنین، مادمازل. مراقب خودت باش.»
نمیدانم چرا، اما در کنار جونگکوک، حس عجیبی از امنیت درونم شکل میگرفت؛
حسی شبیه فهمیده شدن، بیآنکه نیازی به توضیح باشد.
جونگکوک… میتوانستم او را بهعنوان یک تکیهگاه ببینم.
وارد عمارت شدم، اما پدرم آنجا نبود.
از یکی از خدمتکارها پرسیدم:
«پدرم کجا هستند؟»
خدمتکار با احترام پاسخ داد:
«ارباب به شکنجهگاه رفتند.»
سرم را به نشانهی فهمیدن تکان دادم و گفتم:
«ممنونم. امشب زیاد خودتان را خسته نکنید. پدرم که زود برنمیگردند، شما هم بهتر است زودتر به استراحت بروید.»
خدمتکار با لحنی سپاسگزارانه جواب داد:
«ممنونم، بانو.»
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
«خواهش میکنم.»
به سمت اتاقم رفتم.
اول آرایشم را پاک کردم، بعد اکسسوریهایم را از خودم جدا کردم و لباسم را با یک لباس راحتی عوض کردم.
موهایم را باز کردم، شانهای به آنها کشیدم و سپس به بالکن رفتم.
مثل هر شب، سیگارم را روشن کردم و به آسمان خیره شدم.
و طبق عادت همیشگیام، با خدا دردِدل کردم.
شاید برای بعضیها عجیب باشد که آدم با خدا حرف بزند؛
اما برای ماهایی که تنهایی را از نزدیک لمس کردهایم، این گفتوگوها از هر چیزی واقعیتر و آرامبخشترند.
بیست دقیقه گذشت…
بیست دقیقهای که میان دود، سکوت و آسمان گم شد.
بعد از آن، وارد اتاق شدم، روی تخت خوابیدم و آرام به خواب فرو رفتم.
«ویوی جونگکوک»
نمیدانم چرا، اما واقعاً از لیانا خوشم میآید.
نمیشود خودم را گول بزنم؛ این حس، واقعی است.
او دختری متفاوت است.
از آن مدل دخترهایی نیست که فقط ظاهرشان را به رخ میکشند و تهش هیچ چیز ندارند.
لیانا… دختر خوبی است.
و من خوب میدانم که زندگیاش به نرمیِ ابریشم نبوده.
برعکس، زخمهای زیادی را از سر گذرانده.
با اینکه زمان زیادی از آشناییمان نگذشته، اما بهخوبی میفهمم که دلم برایش میسوزد.
بلند شدم و دوشی حدود بیست دقیقهای گرفتم.
بعد یک لباس ورزشی پوشیدم، چون بیشتر شبها به بوکس میرفتم؛ عادتی که انگار کمکم بخشی از من شده بود.
به باشگاه خانگیام رفتم.
چند روزی بود که از عمارت پدر و مادرم برگشته بودم به عمارت خودم، و اینجا برایم از هر جایی راحتتر بود.
تا ساعت چهار صبح بوکس کار کردم.
بعد برگشتم، لباسهایم را عوض کردم و خودم را روی تخت انداختم…
و خیلی زود خواب، بیآنکه اجازه بگیرد، از راه رسید.
شرایط پارت بعدی :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۵ بازنشر
Part 4
وقتی به مقصد رسیدیم، او با همان صدای بم و آشنایش گفت:
«مادمازل، رسیدیم.»
لیانا لبخندی زد و پاسخ داد:
«ممنونم که رسوندینم. الان خریدها رو برمیدارم.»
بعد به بادیگاردی که کنار در ایستاده بود اشاره کردم تا برای کمک جلو بیاید. سپس رو به او گفتم:
«آقای جئون، میبینمتون.»
او نیز لبخندی زد و آرام گفت:
«همچنین، مادمازل. مراقب خودت باش.»
نمیدانم چرا، اما در کنار جونگکوک، حس عجیبی از امنیت درونم شکل میگرفت؛
حسی شبیه فهمیده شدن، بیآنکه نیازی به توضیح باشد.
جونگکوک… میتوانستم او را بهعنوان یک تکیهگاه ببینم.
وارد عمارت شدم، اما پدرم آنجا نبود.
از یکی از خدمتکارها پرسیدم:
«پدرم کجا هستند؟»
خدمتکار با احترام پاسخ داد:
«ارباب به شکنجهگاه رفتند.»
سرم را به نشانهی فهمیدن تکان دادم و گفتم:
«ممنونم. امشب زیاد خودتان را خسته نکنید. پدرم که زود برنمیگردند، شما هم بهتر است زودتر به استراحت بروید.»
خدمتکار با لحنی سپاسگزارانه جواب داد:
«ممنونم، بانو.»
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
«خواهش میکنم.»
به سمت اتاقم رفتم.
اول آرایشم را پاک کردم، بعد اکسسوریهایم را از خودم جدا کردم و لباسم را با یک لباس راحتی عوض کردم.
موهایم را باز کردم، شانهای به آنها کشیدم و سپس به بالکن رفتم.
مثل هر شب، سیگارم را روشن کردم و به آسمان خیره شدم.
و طبق عادت همیشگیام، با خدا دردِدل کردم.
شاید برای بعضیها عجیب باشد که آدم با خدا حرف بزند؛
اما برای ماهایی که تنهایی را از نزدیک لمس کردهایم، این گفتوگوها از هر چیزی واقعیتر و آرامبخشترند.
بیست دقیقه گذشت…
بیست دقیقهای که میان دود، سکوت و آسمان گم شد.
بعد از آن، وارد اتاق شدم، روی تخت خوابیدم و آرام به خواب فرو رفتم.
«ویوی جونگکوک»
نمیدانم چرا، اما واقعاً از لیانا خوشم میآید.
نمیشود خودم را گول بزنم؛ این حس، واقعی است.
او دختری متفاوت است.
از آن مدل دخترهایی نیست که فقط ظاهرشان را به رخ میکشند و تهش هیچ چیز ندارند.
لیانا… دختر خوبی است.
و من خوب میدانم که زندگیاش به نرمیِ ابریشم نبوده.
برعکس، زخمهای زیادی را از سر گذرانده.
با اینکه زمان زیادی از آشناییمان نگذشته، اما بهخوبی میفهمم که دلم برایش میسوزد.
بلند شدم و دوشی حدود بیست دقیقهای گرفتم.
بعد یک لباس ورزشی پوشیدم، چون بیشتر شبها به بوکس میرفتم؛ عادتی که انگار کمکم بخشی از من شده بود.
به باشگاه خانگیام رفتم.
چند روزی بود که از عمارت پدر و مادرم برگشته بودم به عمارت خودم، و اینجا برایم از هر جایی راحتتر بود.
تا ساعت چهار صبح بوکس کار کردم.
بعد برگشتم، لباسهایم را عوض کردم و خودم را روی تخت انداختم…
و خیلی زود خواب، بیآنکه اجازه بگیرد، از راه رسید.
شرایط پارت بعدی :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۵ بازنشر
- ۷۴۲
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط