کوچک تر که بودم،‌ بادبادک ها را بیشتر دوست داشتم...

کوچک تر که بودم،‌ بادبادک ها را بیشتر دوست داشتم...
به زحمت می شد یکی از آنها را داشت!

اما بادکنک ها!
روی زمین پر بود از آنها...
بعضی وقت ها با یک سکه ده تومانی می شد دو تا از آنها را به جیب زد...
مفت و مجانی!
گاهی اوقات هم که بادکنک ها باد کرده بودند روی دست شانسی فروشی*،
حتی یکی دیگر هم جایزه می داد!

هر قدر هم که زیبا بودند؛
اما من بادبادک ها را بیشتر دوست داشتم...
به راستی در اوج، بی نظیرند...
با این که همیشه در بندند،
اما همیشه می خندند و آزاد به نظر می رسند...

وقتی یکی از آنها پر می کشید و می رفت،
روز ها غصه دار بودم...
وقتی یکی از بادبادک هایم می شکست،
دلم هم می شکست...
و بعد دست هایم را برای ترمیم پیش می کشیدم...

بیچاره باد کنک ها...
یا آنقدر باد نمی شوند که از دلتنگی می پوسند...
یا آنقدر باد می شوند که از غصه می ترکند...
وقتی هم می ترکیدند؛
دل ها فقط می لرزد!
و بعد...
بادکنکی دیگر برداشته می شود.
دیدگاه ها (۱)

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

یکی از قشنگ‌ترین لذت های زندگی‌ام،تماشای آدمها به وقت ذوق زد...

من یه مدتی میشد نبودم و توی این مدت از کورتیس بیشتر خوشم اوم...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ونهم: باغِ ما---سال‌ها بعد.عمارتِ دِه‌گ...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط