انتقام در لباس عشق:)
انتقام در لباس عشق:)
پارت 1
(ویو جونگ کوک)
(فلشبک به پنج سال آینده)
ساعت از سه نصفهشب گذشته بود...
ولی من هنوز بیدار بودم نه...
بیدار بودن کلمهی درستی برای حال من نبود
من فقط...
داشتم نفس میکشیدم همین
روی زمین، کنار مبل نشسته بودم و به لیوانی که چند دقیقه پیش توی دستم بود خیره شده بودم...
یا بهتره بگم...
به تکههای شیشهش خیره شده بودم
دستم میلرزید
نه از مستی.. از چیزی که تازه فهمیده بودم..
از حقیقتی که پنج سال تمام، درست کنار خودم زندگی کرده بود..
پنج سال.. پنج سالی که هر شبش فکر میکردم
خوششانسترین مرد دنیام...
پنج سالی که زنی رو دوست داشتم که فکر میکردم با تمام وجودش منو دوست داره
پنج سالی که باهاش زندگی کردم..
باهاش خندیدم، باهاش دعوا کردم، باهاش خوابیدم...
صبحها کنار اون بیدار شدم.. براش قهوه درست کردم..
وقتی مریض میشد، شب تا صبح بالای سرش موندم
وقتی میترسید، بغلش کردم
وقتی گریه میکرد، اشکاشو پاک کردم
و احمقانهتر از همه...
وقتی میگفت، دوستت دارم، باورش کردم..
چشمهام رو بستم
سرم رو به مبل تکیه دادم
یه خندهی کوتاه و تلخ از بین لبهام بیرون اومد..
+چهوون...
اسمش هنوز هم با یه درد عجیب از دهنم بیرون میاومد
حتی الان.. حتی بعد از فهمیدن همهچیز..
حتی بعد از اینکه فهمیدم تمام اون سالها...
من فقط یه قسمت از نقشهش بودم
دستم رو روی صورتم کشیدم
اشک از بین انگشتهام رد شد..
لعنتی...
من داشتم گریه میکردم
من؟
جئون جونگکوک؟
مردی که همیشه همه فکر میکردن هیچچیزی نمیتونه بشکنتش؟
داشتم برای زنی گریه میکردم که خودش شکسته بودم
نه...
اشتباه گفتم اون منو نشکسته بود
اون فقط کاری کرده بود که خودم، با دست خودم، خودمو خرد کنم...
بلند شدم
تلوتلو خوردم سمت میز..
بطری شراب رو برداشتم چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد درش رو باز کردم و مستقیم ازش خوردم
سوزشش توی گلوم پیچید،ولی دردش؟
هیچ بود..
هیچ دردی به اندازهی چیزی که توی سینهم بود، نمیسوخت:
_چرا؟
صدای خودم شکست:
_فقط... چرا؟
بطری رو محکم روی میز کوبیدم..
صدای شکستن شیشه توی خونه پیچید
اما کافی نبود
یکی از قابهای عکس رو برداشتم
عکس عروسیمون بود
چهوون کنارم ایستاده بود
لبخند میزد...
همون لبخندی که همیشه فکر میکردم واقعیترین چیز دنیاست
انگشتهام روی صورتش کشیده شد..
آروم،خیلی آروم.. انگار هنوز هم میترسیدم اذیتش کنم
بعد قاب رو پرت کردم صدای شکستن شیشه بلند شد..
و بعد... سکوت.
به عکس پارهشده روی زمین نگاه کردم..
به خودم نگاه کردم به مردی که توی انعکاس شیشه افتاده بود..
چشمهای قرمز.. موهای بههمریخته.. پیراهنی که نصف دکمههاش باز بود.. و یه حلقهی ازدواج روی دستش
خندیدم،این بار بلندتر:
_چه مسخره..
به حلقه نگاه کردم:
_پنج ساله اینو دستم کردم..
اشکم دوباره پایین افتاد:
_و تو از همون اول میدونستی چرا با من ازدواج کردی
دستم رفت سمت حلقه..
خواستم درش بیارم
اما نتونستم
انگشتهام قفل شده بودن دورش
چقدر مسخره بود...
حتی بعد از اینکه فهمیده بودم دوستم نداشته...
باز هم نمیتونستم حلقهش رو از دستم دربیارم
چون هنوز دوستش داشتم..
همین قسمت بیشتر از همه منو میکشت
اینکه مغزم میگفت ازش متنفر باش
اما قلبم...
لعنتی، قلبم هنوز منتظر بود در باز بشه و اون بیاد تو..
هنوز منتظر بود بیاد سمتم و بگه..
+کوک، همهش دروغه..
ولی در باز نشد و چهوون نیومد.. چون اون شب...
برای اولین بار بعد از پنج سال...
من از خونه رفته بودم
نه به خاطر دعوا،نه به خاطر لجبازی..
به خاطر اینکه دیگه نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و وانمود کنم چیزی نمیدونم
رفته بودم بار..
شرط؟
200 لایک.
80 بازنشر.
100 کامنت.
موفق باشید پرنسسااا🤭🎀
پارت 1
(ویو جونگ کوک)
(فلشبک به پنج سال آینده)
ساعت از سه نصفهشب گذشته بود...
ولی من هنوز بیدار بودم نه...
بیدار بودن کلمهی درستی برای حال من نبود
من فقط...
داشتم نفس میکشیدم همین
روی زمین، کنار مبل نشسته بودم و به لیوانی که چند دقیقه پیش توی دستم بود خیره شده بودم...
یا بهتره بگم...
به تکههای شیشهش خیره شده بودم
دستم میلرزید
نه از مستی.. از چیزی که تازه فهمیده بودم..
از حقیقتی که پنج سال تمام، درست کنار خودم زندگی کرده بود..
پنج سال.. پنج سالی که هر شبش فکر میکردم
خوششانسترین مرد دنیام...
پنج سالی که زنی رو دوست داشتم که فکر میکردم با تمام وجودش منو دوست داره
پنج سالی که باهاش زندگی کردم..
باهاش خندیدم، باهاش دعوا کردم، باهاش خوابیدم...
صبحها کنار اون بیدار شدم.. براش قهوه درست کردم..
وقتی مریض میشد، شب تا صبح بالای سرش موندم
وقتی میترسید، بغلش کردم
وقتی گریه میکرد، اشکاشو پاک کردم
و احمقانهتر از همه...
وقتی میگفت، دوستت دارم، باورش کردم..
چشمهام رو بستم
سرم رو به مبل تکیه دادم
یه خندهی کوتاه و تلخ از بین لبهام بیرون اومد..
+چهوون...
اسمش هنوز هم با یه درد عجیب از دهنم بیرون میاومد
حتی الان.. حتی بعد از فهمیدن همهچیز..
حتی بعد از اینکه فهمیدم تمام اون سالها...
من فقط یه قسمت از نقشهش بودم
دستم رو روی صورتم کشیدم
اشک از بین انگشتهام رد شد..
لعنتی...
من داشتم گریه میکردم
من؟
جئون جونگکوک؟
مردی که همیشه همه فکر میکردن هیچچیزی نمیتونه بشکنتش؟
داشتم برای زنی گریه میکردم که خودش شکسته بودم
نه...
اشتباه گفتم اون منو نشکسته بود
اون فقط کاری کرده بود که خودم، با دست خودم، خودمو خرد کنم...
بلند شدم
تلوتلو خوردم سمت میز..
بطری شراب رو برداشتم چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد درش رو باز کردم و مستقیم ازش خوردم
سوزشش توی گلوم پیچید،ولی دردش؟
هیچ بود..
هیچ دردی به اندازهی چیزی که توی سینهم بود، نمیسوخت:
_چرا؟
صدای خودم شکست:
_فقط... چرا؟
بطری رو محکم روی میز کوبیدم..
صدای شکستن شیشه توی خونه پیچید
اما کافی نبود
یکی از قابهای عکس رو برداشتم
عکس عروسیمون بود
چهوون کنارم ایستاده بود
لبخند میزد...
همون لبخندی که همیشه فکر میکردم واقعیترین چیز دنیاست
انگشتهام روی صورتش کشیده شد..
آروم،خیلی آروم.. انگار هنوز هم میترسیدم اذیتش کنم
بعد قاب رو پرت کردم صدای شکستن شیشه بلند شد..
و بعد... سکوت.
به عکس پارهشده روی زمین نگاه کردم..
به خودم نگاه کردم به مردی که توی انعکاس شیشه افتاده بود..
چشمهای قرمز.. موهای بههمریخته.. پیراهنی که نصف دکمههاش باز بود.. و یه حلقهی ازدواج روی دستش
خندیدم،این بار بلندتر:
_چه مسخره..
به حلقه نگاه کردم:
_پنج ساله اینو دستم کردم..
اشکم دوباره پایین افتاد:
_و تو از همون اول میدونستی چرا با من ازدواج کردی
دستم رفت سمت حلقه..
خواستم درش بیارم
اما نتونستم
انگشتهام قفل شده بودن دورش
چقدر مسخره بود...
حتی بعد از اینکه فهمیده بودم دوستم نداشته...
باز هم نمیتونستم حلقهش رو از دستم دربیارم
چون هنوز دوستش داشتم..
همین قسمت بیشتر از همه منو میکشت
اینکه مغزم میگفت ازش متنفر باش
اما قلبم...
لعنتی، قلبم هنوز منتظر بود در باز بشه و اون بیاد تو..
هنوز منتظر بود بیاد سمتم و بگه..
+کوک، همهش دروغه..
ولی در باز نشد و چهوون نیومد.. چون اون شب...
برای اولین بار بعد از پنج سال...
من از خونه رفته بودم
نه به خاطر دعوا،نه به خاطر لجبازی..
به خاطر اینکه دیگه نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و وانمود کنم چیزی نمیدونم
رفته بودم بار..
شرط؟
200 لایک.
80 بازنشر.
100 کامنت.
موفق باشید پرنسسااا🤭🎀
- ۲.۹k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط