نمی دانم

نمی دانم
چندمین شب بخیری ست
که برایت می فرستم
امّا شک ندارم
تمامشان به دستت رسیده است،
این را، از قاصدکی که هر صبح،
به شیشهٔ پنجره می زند فهمیده ام...!
دیدگاه ها (۱)

نیستی و من، میانِ این همه سکوتنمی‌دانم با دلم چه کنم…هر شب ت...

🤍 #طُ را که دوست دارم، دنیا کمی آهسته‌تر می‌چرخد... چای، خو...

آدم‌های خوش‌قلب، ستون‌های خاموش دنیا هستند؛ بی‌آنکه بخواهند ...

«دلم دارد می‌میرد. تو نمی‌ایی. برف‌ها اب شده‌اند و هیچ‌کس نا...

عاشقانه های شبنم

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

پاییز از راه رسید و به روزهای بدون تو فکر میکنمبه تمام لحظات...

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.آدم خي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط