از باد شنیدم خبر آمدنت را انگار که برگشته ای از آن سر دنی

از باد شنیدم خبر آمدنت را انگار که برگشته ای از آن سر دنیا با آمدنت نوربه پرپر زدن افتاد شب هرچه که دزدید به چشمان تو پس داد آمیخته ای تابلو و پنجره ها را تا با نفسی رنگ کنی منظره ها را تا پشت دری قلب زمین در هیجان است پیراهنم آشفته ترین شهر جهان است تو در زدی آنطور که هرچیز دوتا شد انگار که روح از تن اشیاء جدا شد فرصت بده آرام بگیرد ضربانم تا از یقه ام دلهره ها را بتکانم بگذار فراموش کنم اسم خودم را باید که به آتش بکشم جسم خودم را تا چشم تو در چشم من افتاد، با روسری ام پشتِ سرِ باد برقصم
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

سناریو از دشمنان تا عاشقان

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

ادامه پارت ۶ وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدن...

پارت ۴

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت دوازدهم: نقشه‌یِ شومِ پادشاههن...

کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد حضور اون دوتا خیلی سنگین بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط