« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 33


ویوی لیانا:
چند ثانیه طول کشید تا حرف دوشیک را هضم کنم.
لیانا: چی یعنی یه صفحه دیگه؟
دوشیک وارد اتاق شد و در را بست.
دوشیک: نامه‌ای که دست تو بود، فقط نصف ماجرا بود.
جونگ‌کوک اخم کرد.
جونگ‌کوک: چرا الان میگی؟
دوشیک نفس عمیقی کشید.
دوشیک: چون فکر می‌کردم از بین رفته.
اما اشتباه می‌کردم.
دوشیک پوشه‌ای را روی تخت گذاشت.
داخلش چند عکس بود.
عکس‌هایی قدیمی.
یکی از آن‌ها تصویر مادرم را نشان می‌داد.
در کنار دوشیک.
و یک مرد دیگر.
همان مردی که سال‌ها همه دنبالش بودند.
چوی مین‌هیوک.
نفسم بند آمد.
لیانا: مادرم اونو می‌شناخت؟
دوشیک سر تکان داد.
دوشیک: بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.
بعد یکی از عکس‌ها را جلو کشید.
پشت عکس چیزی نوشته شده بود.
دست‌خط مادرم.
«اگر اتفاقی برای من افتاد، صفحه دوم را پیدا کنید.»
قلبم فرو ریخت.
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
جونگ‌کوک: پس اون صفحه مهم‌ترین بخش نامه بوده.
دوشیک سرش را تکان داد.
دوشیک: و امروز صبح فهمیدم یکی پیداش کرده.
لیانا: کی؟
دوشیک سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
دوشیک: مین‌هیوک.
اتاق در سکوت فرو رفت.
لعنتی.
اگر آن صفحه دست او بود، احتمالاً آخرین مدرک هم از بین می‌رفت.
اما چیزی که دوشیک بعدش گفت، همه چیز را تغییر داد.
دوشیک: نه.
اون هنوز نابودش نکرده.
لیانا: از کجا می‌دونی؟
دوشیک لبخند تلخی زد.
دوشیک: چون اون صفحه اسم قاتل واقعی رو داخل خودش داره.
و مین‌هیوک هم می‌خواد بدونه اون اسم چیه.

( پرش زمانی به سه ساعت بعد )
یک کارخانه متروکه در حاشیه شهر.
طبق اطلاعات دوشیک، مین‌هیوک قرار بود آنجا باشد.
من و جونگ‌کوک همراه دوشیک وارد ساختمان شدیم.
فضا تاریک بود.
بوی زنگ‌زدگی همه جا پیچیده بود.
اما این بار خبری از کمین و درگیری نبود.
انگار کسی منتظرمان بود.
وقتی وارد سالن اصلی شدیم، او را دیدیم.
مین‌هیوک.
روی صندلی نشسته بود.
و در دستش...
صفحه دوم نامه مادرم بود.
لبخند زد.
مین‌هیوک: بالاخره رسیدین.
نگاهم روی کاغذ قفل شد.
لیانا: نامه رو بده.
مین‌هیوک خندید.
مین‌هیوک: جالبه.
بیست سال دنبالش بودین.
اما هیچ‌کدومتون جرأت خوندنش رو نداشتین.
جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.
جونگ‌کوک: بازی تمومه.
اما مین‌هیوک فقط کاغذ را بالا گرفت.
و شروع به خواندن کرد.
«کسی که باعث مرگ من خواهد شد...»
نفسم بند آمد.
«نه دشمن ماست.
نه غریبه.
بلکه کسی است که سال‌ها در کنار ما زندگی کرده.»
همه ساکت شدند.
مین‌هیوک آرام ادامه داد.
«اگر این نامه پیدا شد، بدانید مقصر اصلی تمام اتفاقات...»
ناگهان صدای شلیک بلند شد.
بنگ!
کاغذ از دست مین‌هیوک افتاد.
همه شوکه برگشتیم.
هیون‌سو بود.
اسلحه در دست.
مین‌هیوک روی زمین افتاد.
گلوله به شانه‌اش خورده بود.
و در همان آشوب، صفحه نامه روی زمین سر خورد و جلوی پایم افتاد.
خم شدم.
و بالاخره...
اسم را دیدم.
اسمی که بیست سال همه دنبالش بودند.
و با دیدنش...
خشکم زد.
دیدگاه ها (۲)

« ازدواج به اجبار »Part 34 ویوی لیانا:چشم‌هایم روی اسم ثابت ...

معرفی فیک جدید : « You left too soon »« تو خیلی زود رفتی » ت...

« ازدواج به اجبار »Part 32 ویوی لیانا:روز چهارم.همچنان کنار ...

خانومی فالو بشه 🌕✨ @rahastsr

« ازدواج به اجبار »Part 21جونگ‌سان: قبل از اینکه منو بکشی......

« ازدواج به اجبار »Part 27 ویوی لیانا:قلبم آن‌قدر محکم می‌کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط