⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p25
دختر با استرس به در نگاه کرد.
«من... اجازه ندارم چیزی بگم.»
«کی اجازه نمی‌ده؟!»
خدمتکار چیزی نگفت.
فقط سینی رو روی میز گذاشت و سریع از اتاق بیرون رفت.
نینا با عصبانیت نفسش رو بیرون داد.
«همه‌تون دیوونه‌این...»
...
چند دقیقه بعد، در دوباره باز شد.
این بار جیمین وارد اتاق شد.
بدون عجله، بدون اینکه چیزی بگه.
نینا همون لحظه روبه‌روش ایستاد.
«بالاخره اومدی.»
جیمین نگاه کوتاهی به سینی غذا انداخت.
«چیزی نخوردی.»
«فکر کردی بعد از اینکه منو دزدیدی، اشتها هم برام می‌مونه؟»
جیمین سکوت کرد.
نینا ادامه داد:
«یه سؤال ازت پرسیدم. اینجا کجاست؟»
«لازم نیست فعلاً بدونی.»
«بازم همون جواب مسخره!»
نینا یه قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
«جیمین.»
«نه، منظورم اینه واقعاً کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین خیلی آروم گفت:
«کسی که فعلاً زنده نگهت داشته.»
نینا اخم کرد.
«من اصلاً ازت کمک نخواستم.»
«مهم نیست.»
«اتفاقاً مهمه!»
صدای نینا بلندتر شد.
«همین الان منو برگردون خونه!»
جیمین از جاش تکون خورد.
از کنار نینا رد شد و جلوی در ایستاد.
بعد بدون اینکه برگرده، فقط یه جمله گفت:
«تا وقتی اینجا هستی... با من بحث نکن.»
نینا با عصبانیت گفت:
«اگه بکنم چی؟»
جیمین دستش رو روی دستگیره گذاشت.
«امتحانش کن.»
در رو باز کرد و بیرون رفت.
در بسته شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۲

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

سلاممم بریم برای پارت شش حمایت شم بآنو/جناب

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰ویو میکا_____همین که ...

𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.— این... منم...

پارت ۹ 🖤جیمین تا آخر مسیر چیزی نگفت. فقط گاهی از آینه به جون...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

Destiny part 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط