سلاممم بریم برای پارت شش حمایت شم بآنو/جناب
یونا هنوز داشت زیرِ لب غر میزد و با حرص رویِ سنگِ کفِ عمارت دستمال میکشید که ناگهان صدایِ کفشهایِ پاشنهبلند و خشکی از پشتِ سرش شنید. خانم «پارک»، سرپرستِ خدمتکارها، با صورتی که انگار با خطکش طراحی شده بود، بالایِ سرش ظاهر شد.
یونا سریع خودش رو جمعوجور کرد و صاف ایستاد. «بله خانم پارک؟»
خانم پارک نگاهی به سر و وضعِ مرتبِ یونا انداخت و با لحنی که هیچجایِ اعتراضی باقی نمیگذاشت، گفت: «یونا، وقتشه که یاد بگیری تویِ این عمارت کارها چطور پیش میرن. سینیِ صبحانهیِ آقایِ جئون آمادهست. ببرش تویِ اتاقِ کارش. و یادت باشه… فقط سینی رو میذاری، یه تعظیمِ کوتاه میکنی و میای بیرون. حتی فکرِ اینکه نگاهت رو بالا بیاری هم به سرت نزنه، فهمیدی؟»
یونا حس کرد قلبش برایِ یک لحظه از تپش ایستاد.
«چی؟ برم تو اتاقِ اون؟ همونجا که همین الان رفت؟»
تویِ دلش فریاد زد: «خدایا! من فقط گفتم چرا بهم نگاه نکرد، نه اینکه الان بهم نگاه کنه! اونم وقتی که دارم سینیِ صبحانه دستمه و احتمالاً دستام میلرزه!»
یونا سینیِ نقرهای که بویِ قهوهیِ تلخ و نونِ تستِ گرم ازش بلند میشد رو با دستهایِ لرزون گرفت. انگار این سینی، وزنِ کلِ دنیا رو داشت. به سمتِ اتاقِ کارِ جونگکوک حرکت کرد. هر قدمی که به درِ چوبیِ بزرگ نزدیکتر میشد، صدایِ ضربانِ قلبش رو بیشتر تویِ گوشش حس میکرد.
دقیقاً همونجا، روبرویِ در ایستاد. دستش رو بالا برد تا در بزنه، اما انگار دستش یاری نمیکرد. دوباره اون غرورِ لجبازِ یونا گل کرد:
«خب یونا… بالاخره میخواد نگاهت کنه یا نه؟ دلت میخواست دیده بشی، حالا برو تو ببین میتونی نگاهش رو تحمل کنی؟»
با یه نفسِ عمیق، دو بار ضربه زد.
صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک از پشتِ در اومد: «بیا تو.»
یونا در رو باز کرد. اتاقِ کارِ جونگکوک، دقیقاً مثلِ خودش بود: تاریک، سرد، و غرق در کاغذهایی که انگار اسرارِ یه امپراتوریِ مخفی بودن. جونگکوک پشتِ میزِ بزرگش نشسته بود و بدون اینکه سرش رو از رویِ پروندهها بلند کنه، گفت: «رویِ میز بذارش و برو.»
یونا وارد شد، اما به محضِ اینکه چشمش به اون حجم از دیسیپلین و ابهت افتاد، پاش تویِ قالیچهیِ گرونقیمتِ اتاق گیر کرد. سینی تویِ دستش تکون خورد و صدایِ برخوردِ قاشقِ نقرهای به لبهیِ فنجون، سکوتِ مرگبارِ اتاق رو شکست!
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش… نگاهش اونقدر تیز بود که یونا حس کرد واقعاً داره ذرهذره ذوب میشه.
_____________________________________
پایان پارت 𝟔🥹🤌🏾🎀
امیدوارم خوشتون بیادد💕🪼
حمایت بشم؟!😃🪷
مایل به لایک فالو بازنشر ؟💘
کامنت هاتون ببینم؟
پارتم خیلیی طولانی بودااا
یونا سریع خودش رو جمعوجور کرد و صاف ایستاد. «بله خانم پارک؟»
خانم پارک نگاهی به سر و وضعِ مرتبِ یونا انداخت و با لحنی که هیچجایِ اعتراضی باقی نمیگذاشت، گفت: «یونا، وقتشه که یاد بگیری تویِ این عمارت کارها چطور پیش میرن. سینیِ صبحانهیِ آقایِ جئون آمادهست. ببرش تویِ اتاقِ کارش. و یادت باشه… فقط سینی رو میذاری، یه تعظیمِ کوتاه میکنی و میای بیرون. حتی فکرِ اینکه نگاهت رو بالا بیاری هم به سرت نزنه، فهمیدی؟»
یونا حس کرد قلبش برایِ یک لحظه از تپش ایستاد.
«چی؟ برم تو اتاقِ اون؟ همونجا که همین الان رفت؟»
تویِ دلش فریاد زد: «خدایا! من فقط گفتم چرا بهم نگاه نکرد، نه اینکه الان بهم نگاه کنه! اونم وقتی که دارم سینیِ صبحانه دستمه و احتمالاً دستام میلرزه!»
یونا سینیِ نقرهای که بویِ قهوهیِ تلخ و نونِ تستِ گرم ازش بلند میشد رو با دستهایِ لرزون گرفت. انگار این سینی، وزنِ کلِ دنیا رو داشت. به سمتِ اتاقِ کارِ جونگکوک حرکت کرد. هر قدمی که به درِ چوبیِ بزرگ نزدیکتر میشد، صدایِ ضربانِ قلبش رو بیشتر تویِ گوشش حس میکرد.
دقیقاً همونجا، روبرویِ در ایستاد. دستش رو بالا برد تا در بزنه، اما انگار دستش یاری نمیکرد. دوباره اون غرورِ لجبازِ یونا گل کرد:
«خب یونا… بالاخره میخواد نگاهت کنه یا نه؟ دلت میخواست دیده بشی، حالا برو تو ببین میتونی نگاهش رو تحمل کنی؟»
با یه نفسِ عمیق، دو بار ضربه زد.
صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک از پشتِ در اومد: «بیا تو.»
یونا در رو باز کرد. اتاقِ کارِ جونگکوک، دقیقاً مثلِ خودش بود: تاریک، سرد، و غرق در کاغذهایی که انگار اسرارِ یه امپراتوریِ مخفی بودن. جونگکوک پشتِ میزِ بزرگش نشسته بود و بدون اینکه سرش رو از رویِ پروندهها بلند کنه، گفت: «رویِ میز بذارش و برو.»
یونا وارد شد، اما به محضِ اینکه چشمش به اون حجم از دیسیپلین و ابهت افتاد، پاش تویِ قالیچهیِ گرونقیمتِ اتاق گیر کرد. سینی تویِ دستش تکون خورد و صدایِ برخوردِ قاشقِ نقرهای به لبهیِ فنجون، سکوتِ مرگبارِ اتاق رو شکست!
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش… نگاهش اونقدر تیز بود که یونا حس کرد واقعاً داره ذرهذره ذوب میشه.
_____________________________________
پایان پارت 𝟔🥹🤌🏾🎀
امیدوارم خوشتون بیادد💕🪼
حمایت بشم؟!😃🪷
مایل به لایک فالو بازنشر ؟💘
کامنت هاتون ببینم؟
پارتم خیلیی طولانی بودااا
- ۲۱۳
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط