حکایت رفاقت من و تو

حکایت رفاقت من و تو
حکایت قهوه ای ست
که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم
که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه...؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
و تمام که شد فهمیدم
باز هم قهوه میخواهم
حتی تلخِ تلخ
دیدگاه ها (۱)

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصله‌ی دوست داشته شدن ندارم. ن...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط