واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصلهی دوست داشته شدن ندارم
واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصلهی دوست داشته شدن ندارم. نه، اشتباه نکن. نه از روی غرور، که از روی خستگیِ مفرط از شنیدنِ وعدههایی که پشتِشان خیابانی یکطرفه است. تو آمدی، رفتی، برگشتی، و باز رفتی. و من هر بار، مثل یک احمق، در را بازتر کردم. تا اینکه روزی فهمیدم در، دیگر لولایی ندارد که بسته شود. فقط یک دریچهست به سمتِ خلأ، که هر بار تو میروی، سرما از آن میوزد و من میمیرم یک درجه بیشتر.
حالا صبحها که از خواب بیدار میشوم، اول به آینه نگاه میکنم تا مطمئن شوم هنوز نفس میکشم. نه برای لذتِ بودن، که برای اطمینان از اینکه این همه رنج، هنوز یک مخاطبِ زنده دارد. عجیب است، نه؟ که حتی در عمیقترین نقطهی ناامیدی، باز هم خودت را تماشاگرِ مصیبتِ خودت میکنی، تا حداقل یک نفر شاهدِ این فاجعه باشد: خودِ احمقِ تنها.
و فردا، باز فردا، با همان لبخندِ کجِ همیشگی از خانه بیرون میزنم، تا کسی نفهمد که زیرِ این پوستِ سالم، جسدی در حالِ گندیدن است. جسدی که دلش هنوز، به طرزِ مضحکی، برای همان کسی میتپد که با هر تپش، چاقویِ دیگری به آن فرو میکند. چه طنزِ سیاهی... عاشقِ قصابِ خود بودن.
دختر جنوبی 💔
غم تاابد 💔
@zeinab3124
حالا صبحها که از خواب بیدار میشوم، اول به آینه نگاه میکنم تا مطمئن شوم هنوز نفس میکشم. نه برای لذتِ بودن، که برای اطمینان از اینکه این همه رنج، هنوز یک مخاطبِ زنده دارد. عجیب است، نه؟ که حتی در عمیقترین نقطهی ناامیدی، باز هم خودت را تماشاگرِ مصیبتِ خودت میکنی، تا حداقل یک نفر شاهدِ این فاجعه باشد: خودِ احمقِ تنها.
و فردا، باز فردا، با همان لبخندِ کجِ همیشگی از خانه بیرون میزنم، تا کسی نفهمد که زیرِ این پوستِ سالم، جسدی در حالِ گندیدن است. جسدی که دلش هنوز، به طرزِ مضحکی، برای همان کسی میتپد که با هر تپش، چاقویِ دیگری به آن فرو میکند. چه طنزِ سیاهی... عاشقِ قصابِ خود بودن.
دختر جنوبی 💔
غم تاابد 💔
@zeinab3124
- ۴۲۷
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط