دیشب با خدا دعوایم شد......
دیشب با خدا دعوایم شد......
با هم قهر کردیم..... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم.... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم.... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد....!!
با هم قهر کردیم..... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم.... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم.... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد....!!
- ۲.۵k
- ۱۳ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط