حکایت رفاقت،

حکایت رفاقت،

حکایت سنگهای کنار ساحله

اونا رو یکی یکی جمعشون میکنی،

بعدش هم یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا

اما بعضی وقتها یه سنگای قیمتی گیرت میاد که

هیچوقت نمیتونی پرتشون کنی

درست مثل شما دوستای خوبم***
دیدگاه ها (۱۷)

#دلنوشت #استوری #تکست#گرانی #اضطراب#حسرت #استرس#متن #حرف #حر...

امروز برای چندمین بار متوجه شدم که هرکسی بهم میرسه دوستم نیس...

چندپارتی تهیونگ

عشق این ما پارت۲

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

درخواستی ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:1ا.ت:هق...هق لع...

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط