My nurse
Part 20
(ویو لوین کاترین)
رزانا شیهه کشید که باعث شد افکارم رو بزارم کنار و به سمتش برگردم...
سرش رو روی شونم گذاشت و بعد سرش رو برداشت...
نمیدونستم باید چیکار میکردم...
باید میرفتم ببینم اگه حالش خوب نیست کمکش میکردم یا همونجوری میزاشتم هر حیوونی میاد بخورتش؟؟(تو غلت کردی بخوای اینکار رو کنی🔪🔪🎀)
رزانا با سرش به جلو هولم داد تا برم کمکش کنم اما من از بس ترسیده بودم یه جوری خشکم زده بود انگار یکی اومده پاهام رو به زمین میخ کوب کرده...
بلخره افکارم رو گذاشتم کنار و تمام جرئتم رو جمع کردم و رفتم ببینم تا کیه...
البته هرکی بود من بازم نمیشناختمش که کیه...
در حال حرکت کردن به سمت اون شخص بودم که یه لحظه متوقف شدم...
برگشتم سمت رزانا...
رفتم پیشش و بغلش کردم(مگه داری میری جنگ که اینطوری بغلش میکنی و نمیتونی ازش یه لحظه هم جدا شی؟🗿🗿💔)
از بغلش بیرون اومدم و از بندش گرفتم تا باهام بیاد...
خیلی میترسیدم...میترسیدم اگه به اون شخص کمک کنم بلایی سرم بیاد...
من خیلی آسیب دیدم نمیخوام بعد اینکه این زندگیه آروم و خوبی رو که ساختم بازم آسیب ببینم...
هی داشتم به اون شخص نزدیک و نزدیکتر میشدم...که بهش رسیدم...
یکم خم شدم تا ببینمش...
لباسی که خیلی بهش میخورد مافیایی باشه و شونه ی سمت چپش زخمی بود...
صورتش رو نگاه کردم...
صورتش خیلی جذاب بود...و یه پیرسینگ لب و ابرو داشت...
رفتم کنارش و پیشش زانو زدم...
تمام جرئتم رو کردم و همون شونه ای که زخمی شده بود رو لمس کردم...
دستم رو بردم به سمت بینیش..هنوزم نفس میکشید پس زنده بود...
نبضش رو چک کردم اوضاعش خیلی خوب نبود...
ادامه دارد........👻🤡
حمایت یادتون نره قشنگا🥰😘❤️🫠
(ویو لوین کاترین)
رزانا شیهه کشید که باعث شد افکارم رو بزارم کنار و به سمتش برگردم...
سرش رو روی شونم گذاشت و بعد سرش رو برداشت...
نمیدونستم باید چیکار میکردم...
باید میرفتم ببینم اگه حالش خوب نیست کمکش میکردم یا همونجوری میزاشتم هر حیوونی میاد بخورتش؟؟(تو غلت کردی بخوای اینکار رو کنی🔪🔪🎀)
رزانا با سرش به جلو هولم داد تا برم کمکش کنم اما من از بس ترسیده بودم یه جوری خشکم زده بود انگار یکی اومده پاهام رو به زمین میخ کوب کرده...
بلخره افکارم رو گذاشتم کنار و تمام جرئتم رو جمع کردم و رفتم ببینم تا کیه...
البته هرکی بود من بازم نمیشناختمش که کیه...
در حال حرکت کردن به سمت اون شخص بودم که یه لحظه متوقف شدم...
برگشتم سمت رزانا...
رفتم پیشش و بغلش کردم(مگه داری میری جنگ که اینطوری بغلش میکنی و نمیتونی ازش یه لحظه هم جدا شی؟🗿🗿💔)
از بغلش بیرون اومدم و از بندش گرفتم تا باهام بیاد...
خیلی میترسیدم...میترسیدم اگه به اون شخص کمک کنم بلایی سرم بیاد...
من خیلی آسیب دیدم نمیخوام بعد اینکه این زندگیه آروم و خوبی رو که ساختم بازم آسیب ببینم...
هی داشتم به اون شخص نزدیک و نزدیکتر میشدم...که بهش رسیدم...
یکم خم شدم تا ببینمش...
لباسی که خیلی بهش میخورد مافیایی باشه و شونه ی سمت چپش زخمی بود...
صورتش رو نگاه کردم...
صورتش خیلی جذاب بود...و یه پیرسینگ لب و ابرو داشت...
رفتم کنارش و پیشش زانو زدم...
تمام جرئتم رو کردم و همون شونه ای که زخمی شده بود رو لمس کردم...
دستم رو بردم به سمت بینیش..هنوزم نفس میکشید پس زنده بود...
نبضش رو چک کردم اوضاعش خیلی خوب نبود...
ادامه دارد........👻🤡
حمایت یادتون نره قشنگا🥰😘❤️🫠
- ۴۷۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط