《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹

ویو ا/ت

وایییی... 😑

دو روز پیش با جیمین دعوام شد؛ فقط به خاطر اینکه دوباره با یونا، دخترخاله‌اش، گرم گرفته بود.

از همون موقع هم باهاش قهرم.

البته جیمین از اون موقع تا الان ول‌کن ماجرا نبود؛ مدام زنگ می‌زد، پیام می‌داد و سعی می‌کرد باهام حرف بزنه.

ولی من؟

جوابش رو نمی‌دادم.

هر کاری هم بکنه، این بار قرار نیست به همین راحتی کوتاه بیام!

فلش‌بک؛ دو روز پیش

ا/ت: جیمین! چند بار بگم به اون یونا گرم نگیر؟!

جیمین با عصبانیت نگاهم کرد.

جیمین: ا/ت، چند بار باید بگم یونا دخترخاله‌مه؟! نمی‌تونم که باهاش حرف نزنم!

ا/ت: نه! نمی‌تونی! من دوست ندارم با اون حرف بزنی!

صدای دعوایمان لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شد.

جیمین: حرف دهنت رو بفهم، ا/ت!

ا/ت: اگه نفهمم چی؟! هاااا؟!

چند ثانیه سکوت شد.

اما ناگهان جیمین در عصبانیت کنترل خودش را از دست داد و به من سیلی زد.

خشکم زد.

دستم را روی صورتم گذاشتم و با چشم‌هایی که از اشک پر شده بود، فقط نگاهش کردم.

ا/ت: باشه...

صدایم می‌لرزید.

ا/ت: دیگه نمی‌خوام ببینمت، پارک جیمین.

بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، از خونه زدم بیرون.

پایان فلش‌بک

از آن روز دو روز گذشته بود.

اما من هنوز باهاش قهر بودم.

هرچقدر زنگ می‌زد، جواب نمی‌دادم.

هرچقدر پیام می‌داد، باز هم بی‌توجه می‌موندم.

تا اینکه...

تق تق تق!

صدای ضربه‌های کوچکی به پنجره اتاقم خورد.

با تعجب از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.

پرده را کنار زدم و چشم‌هایم گرد شد.

جیمین پایین، کنار ماشینش ایستاده بود.

یک هودی قهوه‌ای پوشیده بود و چند سنگ‌ریزه کوچک در دستش بود که هر چند لحظه یکی را به سمت پنجره می‌انداخت.

ا/ت: این دیگه چه کاریه؟! 😑

جیمین سرش را بالا گرفت.

جیمین: ا/ت! یک لحظه وایسا! فقط به حرفم گوش کن!

پنجره را باز کردم.

ا/ت: چیه؟!

جیمین: فقط—

اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، چیزی را از کنار ماشینش بیرون آورد.

چشم‌هایم گردتر شد.

یک دسته‌گل بزرگ!

بعد گیتارش را برداشت و در آخر هم یک بلندگو.

ا/ت: جیمین... چیکار می‌کنی؟! دیوونه شدی؟!

جیمین لبخند زد و بلندگو را روشن کرد.

جیمین: همسایه‌ها! همه گوش کنید! می‌خوام یه چیزی بگم!

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که چند نفر از همسایه‌ها از خانه‌هایشان بیرون آمدند و با تعجب به پایین نگاه کردند.

ا/ت: جیمین! خجالت نمی‌کشی؟! این چه کاریه؟!

جیمین با خونسردی بلندگو را جلوی دهانش گرفت.

جیمین: آره... دیوونه شدم.

مکث کرد.

جیمین: دیوونه‌ی آشتی کردن با ا/ت!

همسایه‌ها شروع کردند به خندیدن.

من هم از شدت خجالت دستم را روی صورتم گذاشتم.

ا/ت: جیمین! بس کن!

بعد گل بزرگ را بالا گرفت.

جیمین: همسایه‌ها، این دختر برای من خیلی مهمه!

چند نفر از پایین دست زدند.

من بیشتر خجالت کشیدم.

جیمین گیتارش را برداشت و گفت:

جیمین: و حالا می‌خوام براش یه آهنگ بخونم!

صدای تشویق همسایه‌ها بلند شد.

جیمین شروع کرد به نواختن گیتار.

مشخص بود آهنگ را خودش ساخته.

جیمین با همان بلندگو خواند:

جیمین: ا/ت، بیا باهام آشتی کن...
می‌دونم اشتباه کردم، پس لطفاً حرفم رو بشنو...
من نمی‌خوام این قهر ادامه پیدا کنه...
اگه ناراحتت کردم، واقعاً متأسفم...
حالا... آشتی؟!

همسایه‌ها خندیدند و دست زدند.

من هم با اینکه هنوز ناراحت بودم، نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.

جیمین که لبخندم را دید، سریع گفت:

جیمین: دیدی بالاخره خندیدی؟!

ا/ت: فکر نکن با یه آهنگ همه‌چی حل شده!

جیمین: می‌دونم.

بعد گیتارش را کنار گذاشت و با حالت مظلومانه‌ای گفت:

جیمین: ولی اگه نیای پایین، من همین‌جا می‌مونم تا خودت بیای و بگی آشتی کردیم.

ا/ت: جیمین، تو واقعاً دیوونه‌ای!

جیمین: قبول! ولی حداقل بیا پایین، اینجا سرده. 😭

نگاهی به لباسش انداختم.

راست می‌گفت.

دلم نمی‌خواست تا صبح همان‌جا بماند.

با حرص آه کشیدم.

ا/ت: باشه! الان میام... فقط به خاطر اینکه نمی‌خوام اینجا یخ بزنی!

جیمین با خوشحالی لبخند زد.

جیمین: پس منتظرم!

چند لحظه بعد همسایه‌ها کم‌کم به خانه‌هایشان برگشتند.

من هم رفتم پتو برداشتم، کتم را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم.

از پله‌ها پایین رفتم و در را باز کردم.

جیمین همان‌جا ایستاده بود.

تا چشمش به من افتاد، لبخندش محو شد و جدی‌تر نگاهم کرد.

من هم دست به سینه ایستادم.

ا/ت: خب؟

جیمین: اومدی...

ا/ت: آره. حالا حرفت رو بزن.

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

این بار خبری از بلندگو و شوخی نبود.

فقط خودش بود و یک عذرخواهی که هنوز باید گفته می‌شد...

ادامه دارد...

الان میزارم
دیدگاه ها (۷)

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

@jungkook4 زندگیم فالوشه ؟😭🦋

پروفایل تغییر کرد بچه ها💫🐰

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط