دم در ایستاد و گفت خداحافظ

دم در ایستاد و گفت خداحافظ
هیچگاه نفهمید با رفتنش آتش به جانم انداخت و قلبم را صدها تکه کرد.
هنگام رفتنش خندید.و من هم خندیدم...مثل یک دیوانه.مانند یک جانی فراری.
آنقدر به رفتن بی دلیلش خندیدم که من هم رفتم.
او به سمت زندگی جدید رفت و من به سوی مرگ.
دیدگاه ها (۱)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 198♡⁠。⁠)⁩تو دهن...

Which one part 13قشنگ معلوم بود که مست بود اومد سمتم و بدون ...

رقص مرگ و عشقp⁶"ویو جونگکوک"رفتم کنار‌ هی‌جا(مامان ا.ت)و کنا...

جادویی به نام عشق

چند پارتی جونگ کوک

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 33به سمت در حرکت کرد...

پارت ۱: شروعِ یه ماجراجوییِ دیوانه‌وار!سئول همیشه حس عجیبی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط