چند پارتی جونگ کوک
نگاهی به پیامک کرد و از جاش بلند شد .
چهرهاش جدی شد.
کتش رو برداشت و پوشید.
چند لحظه به جیهان نگاه کرد.
بعد بدون حرف به سمت در رفت.
طولی نکشید که صداش بلند شد
— رزا، بیا
از جام بلند شدم.
رو به جیهان گفتم:
+ پسرم تو اینارو بخور، من الان میام.
بعد به سمت جونگکوک رفتم.
جلوی در ایستاده بود و نگاهم میکرد.
+ چیزی شده؟
لبخند کمرنگی زد.
— بوسهی خداحافظی به شوهرت نمیدی؟
نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
کمی بهش نزدیک شدم و بوسهی کوتاهی روی لبش گذاشتم.
فاصله ازش گرفتم و نگاهمو به چشماش دادم .
- مواظب خودت و جیهان باش.
بعد نگاهی به لباسم انداخت.
— این لباستم عوض کن
سری تکون دادم.
+ باشه.
— فعلاً.
دستی براش تکون دادم و رفت..
جونگکوک از در خارج شد.
چند لحظه همونجا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
بعد در رو بستم و برگشتم سمت جیهان.
+ خب مامانی، کافیه. بیا دستاتو بشورم.
ساعتها گذشت.
هرچی زمان جلوتر میرفت، بیشتر استرس میگرفتم
شب شده بود، اما هنوز خبری از جونگکوک نداشتم.
به ساعت نگاه کردم.
ساعت هشت رو نشون میداد
+ باید تا الان میاومد
همون لحظه صدای تقهای به در شنیدم.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
از قسمت شیشهای در نگاه کردم.
یکی از بادیگاردهای جونگکوک بود.
در رو باز کردم.
تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
بادیگارد : آقای جئون گفتند آماده بشید. میان دنبالتون.
تعظیم دیگری کرد و از در فاصله گرفت.
در رو بستم.
اولین فکرم سمت جی هان رفت
به سمتش رفتم.
روی مبل نشسته بود و کارتون نگاه میکرد.
کنارش نشستم.
+پسرم، بیا بریم آماده بشیم.
نگاهم کرد.
= کجا میریم مامانی؟
+نمیدونم عزیزم. بابایی گفته آماده بشیم، میاد دنبالمون.
ذوقی توی صورتش ندیدم.
آرام از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
میدونستم هنوز اتفاق دیشب گوشهی ذهنشه.
اما چیزی نگفتم.
به اتاق خودم رفتم و لباسم رو عوض کردم.
بعد کمی آرایش کردم و موهام رو باز گذاشتم.
وقتی آماده شدم، به سمت اتاق جیهان رفتم.
تقهی آرومی به در زدم.
= بیا داخل مامانی
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم ..
با دیدند لباس کیوتی که به تنش بود قند توی دلم آب شد..
+ آمادهای پسرم؟
با ذوق کوچیکی گفت:
= آره مامانی، آمادهام.
همان لحظه صدای بوق ماشین توی عمارت پیچید.
به سمت پنجره رفتم.
ماشین جونگکوک بود.
لبخند زدم.
+ بریم پسرم، بابا اومد.
دستش رو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
به سمت ماشین رفتیم.
در عقب رو باز کردم و جیهان رو سوار کردم.
بعد خودم سوار شدم
جونگکوک به محض اینکه منو دید، لبخند زد.
— سلام.
لبخند زدم.
+ سلام، خسته نباشی.
بوسهی کوتاهی روی گونهام زد.
بعد ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم.
چند دقیقهای گذشت.
از عمارت دور شدیم و وارد جاده شدیم.
از آینه به جیهان نگاه کردم.
از قیافهاش معلوم بود حسابی کنجکاویش گل کرده و دوست داره بپرسه کجا میریم ...
اما بخاطر دلخوری دیشبش از کوک چیزی نپرسید
نگاهم رو به جونگکوک برگردوندم.
+کوکی...
نگاهی کوتاه بهم انداخت.
— جانم؟
+ کجا میریم؟
لبخند مرموزی زد.
— الان میرسیم. خودتون میفهمید.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی شهر بازی ایستاد.
چشمهام گرد شد.
— پیاده شید.
اول خودم پیاده شدم و بعد دست جیهان رو گرفتم و کمکش کردم پیاده بشه.
همین که چشمش به شهر بازی افتاد، نگاهش پر از ذوق شد.
اما چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
جونگکوک ماشین رو پارک کرد و به سمتمون اومد.
جلوی جیهان نشست.
چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دست کوچکش رو گرفت.
— ببخشید پسر بابایی...
جیهان ساکت بهش نگاه کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— ببخشید که دیشب سرت داد زدم و نبردمت شهر بازی..
— میدونم خیلی منتظر بودی ولی من خسته بو...
ناگهان جیهان خودش رو داخل بغل باباش انداخت.
= من هیچوقت ازت دلخور نمیشم بابایی.
لبخند بزرگی زد.
= تو بهترینی
بعد گونهی جونگکوک رو بوسید.
جونگکوک محکم بغلش کرد و چشمهاش رو برای چند لحظه بست.
آن شبم تمام شد ...
جیهان خندید، بازی کرد و تمام ناراحتی دیشب رو فراموش کرد.
و من همانجا فهمیدم بعضی عذرخواهیها نمیتونن گذشته رو پاک کنن...
اما میتونن فرصتی بدن تا یک خاطرهی قشنگتر بسازیم.
آن شب برای هر سهی ما تبدیل شد به یک خاطرهی خوب.
و بعدها، جیهان بارها و بارها برای دوستهاش از آن روز تعریف میکرد؛ از اینکه باباش قولش رو جبران کرده بود و باهاش به شهر بازی رفته بود.
شاید یک اشتباه کوچک، یک شب ناراحتکننده ساخته بود
اما یک عذرخواهی صادقانه، تونسته بود پایانش رو قشنگتر کنه.
💌✨ 𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫 ✨💌
چهرهاش جدی شد.
کتش رو برداشت و پوشید.
چند لحظه به جیهان نگاه کرد.
بعد بدون حرف به سمت در رفت.
طولی نکشید که صداش بلند شد
— رزا، بیا
از جام بلند شدم.
رو به جیهان گفتم:
+ پسرم تو اینارو بخور، من الان میام.
بعد به سمت جونگکوک رفتم.
جلوی در ایستاده بود و نگاهم میکرد.
+ چیزی شده؟
لبخند کمرنگی زد.
— بوسهی خداحافظی به شوهرت نمیدی؟
نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
کمی بهش نزدیک شدم و بوسهی کوتاهی روی لبش گذاشتم.
فاصله ازش گرفتم و نگاهمو به چشماش دادم .
- مواظب خودت و جیهان باش.
بعد نگاهی به لباسم انداخت.
— این لباستم عوض کن
سری تکون دادم.
+ باشه.
— فعلاً.
دستی براش تکون دادم و رفت..
جونگکوک از در خارج شد.
چند لحظه همونجا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
بعد در رو بستم و برگشتم سمت جیهان.
+ خب مامانی، کافیه. بیا دستاتو بشورم.
ساعتها گذشت.
هرچی زمان جلوتر میرفت، بیشتر استرس میگرفتم
شب شده بود، اما هنوز خبری از جونگکوک نداشتم.
به ساعت نگاه کردم.
ساعت هشت رو نشون میداد
+ باید تا الان میاومد
همون لحظه صدای تقهای به در شنیدم.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
از قسمت شیشهای در نگاه کردم.
یکی از بادیگاردهای جونگکوک بود.
در رو باز کردم.
تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
بادیگارد : آقای جئون گفتند آماده بشید. میان دنبالتون.
تعظیم دیگری کرد و از در فاصله گرفت.
در رو بستم.
اولین فکرم سمت جی هان رفت
به سمتش رفتم.
روی مبل نشسته بود و کارتون نگاه میکرد.
کنارش نشستم.
+پسرم، بیا بریم آماده بشیم.
نگاهم کرد.
= کجا میریم مامانی؟
+نمیدونم عزیزم. بابایی گفته آماده بشیم، میاد دنبالمون.
ذوقی توی صورتش ندیدم.
آرام از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
میدونستم هنوز اتفاق دیشب گوشهی ذهنشه.
اما چیزی نگفتم.
به اتاق خودم رفتم و لباسم رو عوض کردم.
بعد کمی آرایش کردم و موهام رو باز گذاشتم.
وقتی آماده شدم، به سمت اتاق جیهان رفتم.
تقهی آرومی به در زدم.
= بیا داخل مامانی
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم ..
با دیدند لباس کیوتی که به تنش بود قند توی دلم آب شد..
+ آمادهای پسرم؟
با ذوق کوچیکی گفت:
= آره مامانی، آمادهام.
همان لحظه صدای بوق ماشین توی عمارت پیچید.
به سمت پنجره رفتم.
ماشین جونگکوک بود.
لبخند زدم.
+ بریم پسرم، بابا اومد.
دستش رو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
به سمت ماشین رفتیم.
در عقب رو باز کردم و جیهان رو سوار کردم.
بعد خودم سوار شدم
جونگکوک به محض اینکه منو دید، لبخند زد.
— سلام.
لبخند زدم.
+ سلام، خسته نباشی.
بوسهی کوتاهی روی گونهام زد.
بعد ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم.
چند دقیقهای گذشت.
از عمارت دور شدیم و وارد جاده شدیم.
از آینه به جیهان نگاه کردم.
از قیافهاش معلوم بود حسابی کنجکاویش گل کرده و دوست داره بپرسه کجا میریم ...
اما بخاطر دلخوری دیشبش از کوک چیزی نپرسید
نگاهم رو به جونگکوک برگردوندم.
+کوکی...
نگاهی کوتاه بهم انداخت.
— جانم؟
+ کجا میریم؟
لبخند مرموزی زد.
— الان میرسیم. خودتون میفهمید.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی شهر بازی ایستاد.
چشمهام گرد شد.
— پیاده شید.
اول خودم پیاده شدم و بعد دست جیهان رو گرفتم و کمکش کردم پیاده بشه.
همین که چشمش به شهر بازی افتاد، نگاهش پر از ذوق شد.
اما چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
جونگکوک ماشین رو پارک کرد و به سمتمون اومد.
جلوی جیهان نشست.
چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دست کوچکش رو گرفت.
— ببخشید پسر بابایی...
جیهان ساکت بهش نگاه کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— ببخشید که دیشب سرت داد زدم و نبردمت شهر بازی..
— میدونم خیلی منتظر بودی ولی من خسته بو...
ناگهان جیهان خودش رو داخل بغل باباش انداخت.
= من هیچوقت ازت دلخور نمیشم بابایی.
لبخند بزرگی زد.
= تو بهترینی
بعد گونهی جونگکوک رو بوسید.
جونگکوک محکم بغلش کرد و چشمهاش رو برای چند لحظه بست.
آن شبم تمام شد ...
جیهان خندید، بازی کرد و تمام ناراحتی دیشب رو فراموش کرد.
و من همانجا فهمیدم بعضی عذرخواهیها نمیتونن گذشته رو پاک کنن...
اما میتونن فرصتی بدن تا یک خاطرهی قشنگتر بسازیم.
آن شب برای هر سهی ما تبدیل شد به یک خاطرهی خوب.
و بعدها، جیهان بارها و بارها برای دوستهاش از آن روز تعریف میکرد؛ از اینکه باباش قولش رو جبران کرده بود و باهاش به شهر بازی رفته بود.
شاید یک اشتباه کوچک، یک شب ناراحتکننده ساخته بود
اما یک عذرخواهی صادقانه، تونسته بود پایانش رو قشنگتر کنه.
💌✨ 𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫 ✨💌
- ۱.۵k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط