( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۱
اجبار واقعا واژه عجيبيه..
مرز بین نخواستن و پذیرفتن
گاهي اين واژه كوچيك تو رو وارد بازي هايي ميکنه :
فکرشم نمیکن غرق شدن تو ورطه اجبار قوانین خاص خودشو داره. اگ ببازي تا ابد غرق ميموني و ببري.. شاید باز هم غرق بمون اما وقتي ميفهمي قوانين بازي چي بودن که نتایج مشخص شده و ديگه خيلي دير شده.. همه ما یه روزي يه جايي مجبور میشیم چيزي رو بپذیریم. و اجبار تمام زندگي منو توي خودش غرق کرد. لبخند باريکي که تمام راه تا اینجا روي لبم بود رو جمع کردم و جلوي در خونه شون وایستادم و زنگ زدم.. دوست نداشتم با لبخندم باز براي خودم دردسر درست
کنم.. این جماعت کج خیال تا یه لبخند بزني فك ميكنن نقشه تا شوهراشون رو از چنگشون در بياري.. ريختي یه بار تجربه شو داشتم..
الان به اندازه کافي دردسر دارم..تکمیل تکمیلم.. دیگه واقعاً جايي براي تهمت به شوهر دزدي و اغفال و هرزگی ندارم.. در با تیکي ريز و ارومي باز شد. هولش دادم و رفتم داخل. فضاي سبز ساختمون که تازه ابیاری شده بود بوي مطبوع تازگي ايجاد کرده بود. به نگهبان با لبخند باریکي سلام کردم و گفتم:خسته نباشید. گرم و با لبخند گفت: سلام دوشیزه بيكر".. ممنونم... با لبخند سري تكون دادم و رفتم داخل و دکمه اسانسور رو زدم. با اومدنش سوار شدم و دکمه طبقه ۱۲ رو زدم و تو اینه قدیش به خودم زل زدم.
صبح اونقدر هول هولي زده بودم بیرون که حسابي اشفته بودم.
انگشتامو لاي موهاي بلند قهوه اي تيره ام که تا وسط کمرم رسیده بود کردم و تند تند مثلاً شونه شون کردم.
افشون دورم رهاش کردم پوستم تقریبا سفید و قدم بلند بود.
دستي به صورتم کشیدم و به چشمام خیره شدم.. چشماي قهوه اي تيره اي مثل موهام که با چشماي مامانم مو نمیزد..
تو اینه برق اشك حلقه زده توي چشمام رو دیدم..
اخ دوباره؟ تند دست به چشمام کشیدم و تند تند نفس عميقي کشيدم
تا عادي بشم و به زور به خودم لبخند زدم. امروز روز خوبیه... باید باشه...
نمیخوام خرابش کنم اسانسور طبقه ۱۲وایستاد.
رفتم بیرون. در تیره واحد باز بود. هولش دادم و رفتم داخل
كارتر; جدي و شيك مثل همیشه با یه دو بنده
نقره ای که تا سرزانوش رسیده بود و موهایی که بالای
سرش گوجه اي کرده بود جلوم سبز شد.
با تحقیر و اون نگاه از بالا به پایین همیشگیش
گفت: یالا.. حسابي کار داریم..
و راه افتاد.
زیرلب و خيلي اروم گفتم عليك سلام..منم خوبم..شما
چطوری؟
رخید و عصبي و با غیض گفت:مگه نميبيني مهمون دارم؟ و ایستادي نگاه میکنی؟
چشمامو باريك كردم و به پشتش نگاه کردم که از سالن
کوچيك اون سمت راهرو صداهايي ميومد.
سریع گفتم چشم خانوم..همین الان حاضر میشم.. تند رفتم تو سرویس و لباسهاي بيرونم رو با لباسهاي مشكي سفید کارم عوض کردم و موهاي بلندم رو
پارت ۱
اجبار واقعا واژه عجيبيه..
مرز بین نخواستن و پذیرفتن
گاهي اين واژه كوچيك تو رو وارد بازي هايي ميکنه :
فکرشم نمیکن غرق شدن تو ورطه اجبار قوانین خاص خودشو داره. اگ ببازي تا ابد غرق ميموني و ببري.. شاید باز هم غرق بمون اما وقتي ميفهمي قوانين بازي چي بودن که نتایج مشخص شده و ديگه خيلي دير شده.. همه ما یه روزي يه جايي مجبور میشیم چيزي رو بپذیریم. و اجبار تمام زندگي منو توي خودش غرق کرد. لبخند باريکي که تمام راه تا اینجا روي لبم بود رو جمع کردم و جلوي در خونه شون وایستادم و زنگ زدم.. دوست نداشتم با لبخندم باز براي خودم دردسر درست
کنم.. این جماعت کج خیال تا یه لبخند بزني فك ميكنن نقشه تا شوهراشون رو از چنگشون در بياري.. ريختي یه بار تجربه شو داشتم..
الان به اندازه کافي دردسر دارم..تکمیل تکمیلم.. دیگه واقعاً جايي براي تهمت به شوهر دزدي و اغفال و هرزگی ندارم.. در با تیکي ريز و ارومي باز شد. هولش دادم و رفتم داخل. فضاي سبز ساختمون که تازه ابیاری شده بود بوي مطبوع تازگي ايجاد کرده بود. به نگهبان با لبخند باریکي سلام کردم و گفتم:خسته نباشید. گرم و با لبخند گفت: سلام دوشیزه بيكر".. ممنونم... با لبخند سري تكون دادم و رفتم داخل و دکمه اسانسور رو زدم. با اومدنش سوار شدم و دکمه طبقه ۱۲ رو زدم و تو اینه قدیش به خودم زل زدم.
صبح اونقدر هول هولي زده بودم بیرون که حسابي اشفته بودم.
انگشتامو لاي موهاي بلند قهوه اي تيره ام که تا وسط کمرم رسیده بود کردم و تند تند مثلاً شونه شون کردم.
افشون دورم رهاش کردم پوستم تقریبا سفید و قدم بلند بود.
دستي به صورتم کشیدم و به چشمام خیره شدم.. چشماي قهوه اي تيره اي مثل موهام که با چشماي مامانم مو نمیزد..
تو اینه برق اشك حلقه زده توي چشمام رو دیدم..
اخ دوباره؟ تند دست به چشمام کشیدم و تند تند نفس عميقي کشيدم
تا عادي بشم و به زور به خودم لبخند زدم. امروز روز خوبیه... باید باشه...
نمیخوام خرابش کنم اسانسور طبقه ۱۲وایستاد.
رفتم بیرون. در تیره واحد باز بود. هولش دادم و رفتم داخل
كارتر; جدي و شيك مثل همیشه با یه دو بنده
نقره ای که تا سرزانوش رسیده بود و موهایی که بالای
سرش گوجه اي کرده بود جلوم سبز شد.
با تحقیر و اون نگاه از بالا به پایین همیشگیش
گفت: یالا.. حسابي کار داریم..
و راه افتاد.
زیرلب و خيلي اروم گفتم عليك سلام..منم خوبم..شما
چطوری؟
رخید و عصبي و با غیض گفت:مگه نميبيني مهمون دارم؟ و ایستادي نگاه میکنی؟
چشمامو باريك كردم و به پشتش نگاه کردم که از سالن
کوچيك اون سمت راهرو صداهايي ميومد.
سریع گفتم چشم خانوم..همین الان حاضر میشم.. تند رفتم تو سرویس و لباسهاي بيرونم رو با لباسهاي مشكي سفید کارم عوض کردم و موهاي بلندم رو
- ۱۵.۸k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط