پارت نوزدهم
پارت نوزدهم
《Custom kiss》
+رفتم سمت پشت میزم و صندلیم رو کنار زدم و نشستم...
+تیغ و کارت رو برداشتم و آروم شروع کردم و به تمیز کاری روی لایه ی سطح چرم...
+پُرزها آروم آروم از لایه ی سطح چرم کند میشدن و روی سطح میز ریخته میشدن...
[[چند ساعت بعد]]
+تموم شد..
قیس و گوسی به کمرم دادم و به صندلیم تکیه دادم...
+نفس عمیقی کشیدم و آروم عینک رو از چشمام درآوردم و با نوک انگشتام ماساژ شون دادم...
+با خودم گفتم...
+تمیز کاری و دوختنش رو تموم کردی، تهیونگ آفرین... الان فقط مونده بود
+رنگ کاری، سُوموم زدن، سوهان زدنش مونده بود
[نویسنده از سُوموم به عنوان قالب دستگاه به کار برده]
+یه نگاه به ساعت کردم و حدود حوالی ۶/۷ بود و کم کم باید میرفتم خونه و بخاطر همین...
+آروم از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت ورودی مغازه و از تاج مبل کت قهوه ایم رو برداشتم همینکه خواستم چراغ رو خاموش کنم با یاد اوری چیزی سریع برگشتم...
+میرم سمت قفسه کتاب ها...
+همون کتابی رو که تارا برام پیداش کرده بود رو برداشتم و یه نگاه به جلدش انداختم...
[گمراه شدم]
+اسم کتاب روی جلد بیش از حد خودنمایی میکرد...
+آروم جلد رو کنار زدم و صفحه ی اولش رو باز کردم..
+با انگشت اشاره ام کمی عینکم رو بالا دادم تا راحت تر ببینم..
+صفحه ی اولش با خطوط دستگاه چاپ شده، کپی شده بود...
+صفحه ی دوم رو ورق زدم...
+شروع کرده بود به توضیح دادن مختصر از کتاب و نویسنده اش...
+چند صفحه جلو ورق زدم و همینجوری غرق در خوندنش بودم که...
+با ویبره رفتن گوشی داخل جیب کت ام به خودم اومدم...
+و سریع عینک رو بالا دادم و گوشی رو از جیب ام بیرون آوردم...
+به صفحه گوشی نگاه کردم و اسم پدرم رو نمایان کرد
+ زنگ تماس رو به جواب میدهم کشیدم
+وصدای پدرم از اون طرف گوشی بلند شد..
پدرش: چه عجببب...حداقل برداشتییی
+با شنیدن صدای دادش خنده ام گرفت گوشی رو کمی عقب بردم...
+میدونستم که بخاطر دیر اومدن تا الان چقدر نگرانم شده و من هنوز متوجه ساعت نبودم..
+اروم بعد از کم شدن صداش گوشی رو روی گوشم گذاشتم و جواب دادم...
+الو..سلام بابا..منم خوبم مرسی که پرسیدی...
پدرش: زهرمااار پسری...
پدرش: این وقت شب حیوونم بیرون نیس توی پدرسگ بیرون چه غلطی میکنی...
+انقدر داد زد که رسما حس کردم گوشم کر شده بود...
+گوشی رو کمی عقب بردم و با صدای نسبتا بلند که به صوت گوشی برسه گفتم..
+دارم میام..نگران نباش تو راهم..
آروم خندیدم جوری که نشنوه..
پدرش: کوفت..تو بیا خونه دیگه من میدونمو توی پدرسگ..
+خنده ام رو بزور جمع کردم و گلوم رو صاف کردم وگفتم...
+باشه باشه تو راهم..الان میرسم خداحفظ..
+خدافظی رو کردم و دیگه بدون اینکه منتظر جوابش بمونم قطع کردم..
+یه نگاه از داخل صفحه ی گوشی به ساعت کردم..
+ساعت۷/۳۰ بود...
+ به پدرم حق داده بودم که از دستم عصبانی بشه ولی اونم باید بهم حق میداد...
+اخه کیه که ممکن موقع خوندن کتاب غرق کتاب خوندن نشه؟! واقعا کی میتونه اخه؟!
+آهی کشیدم و گوشی رو بستم و گذاشتم داخل جیبم...
+کتاب رو روی دستم تکونی دادم و با خودم گفتم...
+میبرمت خونه..
لبخند زدم..
+کلیدا رو برای بار آخر توی جیبم چک کردم و برگشتم رفتم سمت ورودی مغازه...
+با بستن پریزای برق..در مغازه رو قفل کردم و سوار دوچرخه شدم و راهی خونه ام شدم...
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Coustom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
+رفتم سمت پشت میزم و صندلیم رو کنار زدم و نشستم...
+تیغ و کارت رو برداشتم و آروم شروع کردم و به تمیز کاری روی لایه ی سطح چرم...
+پُرزها آروم آروم از لایه ی سطح چرم کند میشدن و روی سطح میز ریخته میشدن...
[[چند ساعت بعد]]
+تموم شد..
قیس و گوسی به کمرم دادم و به صندلیم تکیه دادم...
+نفس عمیقی کشیدم و آروم عینک رو از چشمام درآوردم و با نوک انگشتام ماساژ شون دادم...
+با خودم گفتم...
+تمیز کاری و دوختنش رو تموم کردی، تهیونگ آفرین... الان فقط مونده بود
+رنگ کاری، سُوموم زدن، سوهان زدنش مونده بود
[نویسنده از سُوموم به عنوان قالب دستگاه به کار برده]
+یه نگاه به ساعت کردم و حدود حوالی ۶/۷ بود و کم کم باید میرفتم خونه و بخاطر همین...
+آروم از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت ورودی مغازه و از تاج مبل کت قهوه ایم رو برداشتم همینکه خواستم چراغ رو خاموش کنم با یاد اوری چیزی سریع برگشتم...
+میرم سمت قفسه کتاب ها...
+همون کتابی رو که تارا برام پیداش کرده بود رو برداشتم و یه نگاه به جلدش انداختم...
[گمراه شدم]
+اسم کتاب روی جلد بیش از حد خودنمایی میکرد...
+آروم جلد رو کنار زدم و صفحه ی اولش رو باز کردم..
+با انگشت اشاره ام کمی عینکم رو بالا دادم تا راحت تر ببینم..
+صفحه ی اولش با خطوط دستگاه چاپ شده، کپی شده بود...
+صفحه ی دوم رو ورق زدم...
+شروع کرده بود به توضیح دادن مختصر از کتاب و نویسنده اش...
+چند صفحه جلو ورق زدم و همینجوری غرق در خوندنش بودم که...
+با ویبره رفتن گوشی داخل جیب کت ام به خودم اومدم...
+و سریع عینک رو بالا دادم و گوشی رو از جیب ام بیرون آوردم...
+به صفحه گوشی نگاه کردم و اسم پدرم رو نمایان کرد
+ زنگ تماس رو به جواب میدهم کشیدم
+وصدای پدرم از اون طرف گوشی بلند شد..
پدرش: چه عجببب...حداقل برداشتییی
+با شنیدن صدای دادش خنده ام گرفت گوشی رو کمی عقب بردم...
+میدونستم که بخاطر دیر اومدن تا الان چقدر نگرانم شده و من هنوز متوجه ساعت نبودم..
+اروم بعد از کم شدن صداش گوشی رو روی گوشم گذاشتم و جواب دادم...
+الو..سلام بابا..منم خوبم مرسی که پرسیدی...
پدرش: زهرمااار پسری...
پدرش: این وقت شب حیوونم بیرون نیس توی پدرسگ بیرون چه غلطی میکنی...
+انقدر داد زد که رسما حس کردم گوشم کر شده بود...
+گوشی رو کمی عقب بردم و با صدای نسبتا بلند که به صوت گوشی برسه گفتم..
+دارم میام..نگران نباش تو راهم..
آروم خندیدم جوری که نشنوه..
پدرش: کوفت..تو بیا خونه دیگه من میدونمو توی پدرسگ..
+خنده ام رو بزور جمع کردم و گلوم رو صاف کردم وگفتم...
+باشه باشه تو راهم..الان میرسم خداحفظ..
+خدافظی رو کردم و دیگه بدون اینکه منتظر جوابش بمونم قطع کردم..
+یه نگاه از داخل صفحه ی گوشی به ساعت کردم..
+ساعت۷/۳۰ بود...
+ به پدرم حق داده بودم که از دستم عصبانی بشه ولی اونم باید بهم حق میداد...
+اخه کیه که ممکن موقع خوندن کتاب غرق کتاب خوندن نشه؟! واقعا کی میتونه اخه؟!
+آهی کشیدم و گوشی رو بستم و گذاشتم داخل جیبم...
+کتاب رو روی دستم تکونی دادم و با خودم گفتم...
+میبرمت خونه..
لبخند زدم..
+کلیدا رو برای بار آخر توی جیبم چک کردم و برگشتم رفتم سمت ورودی مغازه...
+با بستن پریزای برق..در مغازه رو قفل کردم و سوار دوچرخه شدم و راهی خونه ام شدم...
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Coustom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۵۱۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط