پارت 47
پارت 47
و گفت:_راستش فردا شب یه مهمونی توپ دعوتیم درحالیکه سعی کردم خندمو کنترل کنم گفتم:_دیوونه تو
دعوتی نه من...انگار بااین حرفم زدم تو برجکش که ناراحت تو چشمهام نگاه کرد
و گفت:_سعیده خواهش میکنم اذیت
نکن من دوست ندارم تنهایی جایی برم...بی توجه به حرفش شونه ای بالا انداختم و گفتم:_پدرامو ببر_ایش اون از
این مهمونیا خوشش نمیاد..._خوب منم خوشم نمیاد...مظلومانه نگام کرد:_سعیده لطفا بخاطر من...دلم
نمیخواست دل کوچیکشو بشکنم بالاخره هرچی باشه اون اجازه داره بیام خونش زندگی کنم و البته یکم تنوع هم برای
خودم خوبه...خیلی خوب باشه میام با شنیدن این حرفم بالا پایین پرید و بعد از اون محکم بغلم کرد و گفت:_وای
عاشقتم خواهری...من برم ببینم چی اماده کنم برا فردا...و با عجله از اتاق رفت بیرون بعد از پوشیدن یه تونیک
ابی و شلوار لی ابی و یه شال مشکی از اتاق زدم بیرون به دور و ورم نگاه کردم خبری از پری و پدرام نبود دلمم شدید
گرفته بودگوشیمو چک کردم هیچ خبری از مهرداد نبود هه انگار از رفتنم خوشحال بوده که زنگ نزده سراغی
بگیره...گوشیمو کنار گزاشتم و رفتم سراغ یخچال اممم شدید گرسنم بود...بعد از کلی گشتن بالاخره ظرف
الویه رو پیدا کردم برش داشتم و گذاشتمش روی میز و یکم ازش خوردم...از این زندگی که تو این دوروز
داشتم خوشحال بودم...تو این دوروز حتی یه بارم گریه نکردم...به خودمم و زندگیم لعنت نفرستادم...اما انگار یه
چیزی تو این زندگی جدید کم بود. اونم نداشتن مهرداد بود...مهردادی که خیلی اذیتم کرده بود اما این قلب لعنتی
نمیتونست اینو باور کنه که مهرداد بهش خیانت کرده...با یاد اوردی خیانت مهرداد غذا کوفتم شد...سری ظرف الویه رو
جمع کردم و بعد از اون رفتم نشستم روی کاناپه و کانال های تلویزیون رو زیرو رو کردم خلاصه اوناهم چیزی نداشتن
و گفت:_راستش فردا شب یه مهمونی توپ دعوتیم درحالیکه سعی کردم خندمو کنترل کنم گفتم:_دیوونه تو
دعوتی نه من...انگار بااین حرفم زدم تو برجکش که ناراحت تو چشمهام نگاه کرد
و گفت:_سعیده خواهش میکنم اذیت
نکن من دوست ندارم تنهایی جایی برم...بی توجه به حرفش شونه ای بالا انداختم و گفتم:_پدرامو ببر_ایش اون از
این مهمونیا خوشش نمیاد..._خوب منم خوشم نمیاد...مظلومانه نگام کرد:_سعیده لطفا بخاطر من...دلم
نمیخواست دل کوچیکشو بشکنم بالاخره هرچی باشه اون اجازه داره بیام خونش زندگی کنم و البته یکم تنوع هم برای
خودم خوبه...خیلی خوب باشه میام با شنیدن این حرفم بالا پایین پرید و بعد از اون محکم بغلم کرد و گفت:_وای
عاشقتم خواهری...من برم ببینم چی اماده کنم برا فردا...و با عجله از اتاق رفت بیرون بعد از پوشیدن یه تونیک
ابی و شلوار لی ابی و یه شال مشکی از اتاق زدم بیرون به دور و ورم نگاه کردم خبری از پری و پدرام نبود دلمم شدید
گرفته بودگوشیمو چک کردم هیچ خبری از مهرداد نبود هه انگار از رفتنم خوشحال بوده که زنگ نزده سراغی
بگیره...گوشیمو کنار گزاشتم و رفتم سراغ یخچال اممم شدید گرسنم بود...بعد از کلی گشتن بالاخره ظرف
الویه رو پیدا کردم برش داشتم و گذاشتمش روی میز و یکم ازش خوردم...از این زندگی که تو این دوروز
داشتم خوشحال بودم...تو این دوروز حتی یه بارم گریه نکردم...به خودمم و زندگیم لعنت نفرستادم...اما انگار یه
چیزی تو این زندگی جدید کم بود. اونم نداشتن مهرداد بود...مهردادی که خیلی اذیتم کرده بود اما این قلب لعنتی
نمیتونست اینو باور کنه که مهرداد بهش خیانت کرده...با یاد اوردی خیانت مهرداد غذا کوفتم شد...سری ظرف الویه رو
جمع کردم و بعد از اون رفتم نشستم روی کاناپه و کانال های تلویزیون رو زیرو رو کردم خلاصه اوناهم چیزی نداشتن
- ۲.۷k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط