📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت یازدهم: فروریختن 🩸🥀
[دیدگاه تهیونگ]

هنوز از اون بحثِ سنگینِ توی کلاس و اون فشارِ دردناکی که جونگ‌کوک به پام آورد، بدنم می‌لرزید. انگار تمامِ سلول‌های بدنم داشتن با هم فریاد می‌زدن که «بسه دیگه!». داشتیم از دانشگاه می‌رفتیم که یهو جونگ‌کوک، با همون لحنِ سرد و دستوری که هیچ راهِ پس و دری نداشت، بهم دستور داد:

«از امروز باید بیای خونه من.»

با تعجب و یه جور شوک، ایستادم و نگاهش کردم. «چی؟!» 😧

اصلاً درکش نمی‌کردم. یعنی از حالا باید زندگی‌م رو کاملاً توی چنگِ اون بذارم؟ اما اون حتی یه ثانیه هم منتظر جوابِ من نموند و ادامه داد: «تازه، خواهرت هم بردم خونه خودم.»یهو انگار یه سیلی به صورتم خورد. اون جین؟ اون جین الان کجاست؟ با دستپاچگی و یه جور ترسِ عجیبی گفتم: «جونگ‌کوک! من برای چی… یعنی چطوری؟ اون جین کجاست؟»می‌خواستم اعتراض کنم، می‌خواستم بپرسم چطور حق داره بدون اجازه من، حتی یه قدم از زندگیِ من بردارد، اما نیم‌ثانیه که گذشت، انگار یه ویترینِ خاطرات از جلوی چشمم رد شد. یادم افتاد که آخرین باری که سعی کردم با این مدل حرف زدن باهاش مخالفت کنم، تهش چی شد… یادم اومد که وقتی جونگ‌کوک از کوره در می‌ره، آروم کردنش دیگه کارِ آدمیزاد نیست، فقط کارِ خداست! و من که خدا نیستم… 🤦‍♂️

پس با یه ترسِ پنهان توی صدام، سریع عقب کشیدم و گفتم: «باشه… باشه، می‌آم.»

جونگ‌کوک یه پوزخندِ پیروزمندانه زد، جوری که انگار یه بچه رو با یه تیکه شکلات راضی کرده باشه. «آفرین.»

سنگینیِ نگاهش رو حس می‌کردم. از این همه تسلیم شدنِ خودم حالم بد بود. با یه لحنِ لوس و شاید کمی عصبی، صداش زدم: «جونگ‌کوک…»

«هوم؟» خیلی آروم و خونسرد جواب داد.
«چطور تو انقدر با آبجیم خوبی، اما با من انقدر بدی؟»:
با کلافگی و یه کم بی‌پرده‌ای گفت«چون خواهرت خیلی نازه، خیلی مهربونه… تازه انقدر مثل تو رو مخ نیست!» 😒
برای اینکه فضا رو از اون حالتِ جدیِ لعنتی خارج کنم، با یه خنده‌ی کوتاه و یه کم از روی تمسخر گفتم: «می‌خوای با آبجیم ازدواج کنی؟ برات بهتر نیست؟» 😂

اون هم، بدونِ ذره‌ای تردید یا شوخی، گفت: «فکر خوبیه.»

یهو قلبم ریخت. «هی! هی! من شوخی کردم! شوخی!» با دست‌های لرزون گفتم.

جونگ‌کوک با یه نگاهِ نافذ که انگار داشت توی روحم نفوذ می‌کرد، گفت: «فکر کنم به آبجیت حسودیت شده.»

از شدتِ کلافگی، چشمام رو چرخوندم. «آره… یعنی نه!»

«معلومه.» خیلی کوتاه و قاطع گفت.

دوباره اون حسِ درماندگی برگشت سراغم. می‌خواستم یه قراری، یه معامله‌ای بکنم. گفتم: «اگه بیام خونت… قول می‌دی دیگه… دیگه خبری از کتک زدن نباشه؟» 🥺

یه لحظه سکوت شد. فکر کردم شاید… شاید دلش سوخته باشه. اما اون با یه بی‌رحمیِ مطلق گفت: «نه.»

«چی؟!» با وحشت پرسیدم.
«گفتم نه. اگه بری رو مخم، دوباره برات بد می‌شه.»

انگار تمامِ امیدهایِ ناچیزم رو توی اون لحظه دفن کرد. با یه ناراحتیِ عمیق که تا تهِ گلوم رو پر کرده بود، زیر لب گفتم: «باشه…» 😔

داشتم توی ذهنم با خودم می‌جنگیدم. واقعاً چرا؟ چرا جونگ‌کوک انقدر سنگ‌دله؟ چرا با من جوری رفتار می‌کنه که انگار من یه برده‌ام، نه یه انسان؟ نه می‌تونم اعتراض کنم، نه می‌تونم فرار کنم. اصلاً باورم نمی‌شه… یعنی واقعاً این آدمِ جذاب، این رئیسِ قدرتمند که همه براش می‌میرن، چرا من رو انتخاب کرده؟ من که اصلاً دوست نداشتم باهاش باشم! من که فقط می‌خواستم یه زندگیِ آروم داشته باشم! چرا من؟ چرا این شانسِ لعنتی همیشه با من بازی می‌کنه؟

با یه صدای خیلی آروم، جوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کردم: «لعنت به این شانس…» 😫

یهو شنیدم که صداش بلند شد: «چیزی گفتی؟»

تپش قلبم رفت بالا. سریع گفتم: «چی؟ نه! هیچی… چیزی نگفتم!»

«باشه.» و دوباره همون سکوتِ سنگین.

داشتم سعی می‌کردم به حرف‌هاش توجه کنم که یهو یه حسِعجیبی توی دهنم پیچید. یه طعمِ فلزی و سرد… یه جوری که انگار یه چیزی توی دهنم حل شده باشه. ناخودآگاه دستم رو بالا آوردم و به لبه‌ی لباسم نگاه کردم.

با دیدنِ اون لکه‌ی قرمزِ تیره روی لباس، انگار خون توی رگ‌هام منجمد شد. خون بود… واقعاً خون بود! و ترسناک‌تر از اون، این بود که حس کردم خون داره از دهنم می‌ریزه. 🩸😨
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت یازدهم

ادامه پارت دهم

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

پارت ۲ویو ا.ت رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط