آمد آن لحظه که از عاشقی ات دل بکنم

آمد آن لحظه که از عاشقی ات دل بکنم
نیست دیگر نفس و بوی تو بر پیرهنم
دارد از بغض ، گلو ، در خفقان می ترکد
درد اندوه تو شد باعث شاعر شدنم !
رفتی و خانه ی احساس مرا سوخت غمت
از هجوم خفه ی خاطره ها می شکنم
سایه ای از تو به دیوار دلم جا مانده
اخرین پرده ی تنهایی تصویر ! منم
باغچه حالت دیوانگی ام‌ را حس کرد ...
زرد شد مریم و غم ریخت درون بدنم
باد در گوش همه پنجره ها زمزمه کرد
داشت می گفت که از عاشقی ات دل بکنم
دیدگاه ها (۱۴)

امشب...دست به قلم...حضورت راهجی میکنموتمامِ نوشته هایم را در...

چرا آنچه که هستمرا به یاد آنچه که نیستمی‌اندازد؟

ساز خاموش من امشب بیقراری می کند در حریم سینه ی من غمگساری ...

نگاه میکنم انبوهِ  خاطراتت را کنار پنجره ؛ گل کردن  بهارت ...

دسـت مـن نـیسـت که مـن ، بی تو هنوز ویرانم ...دست من نیست که...

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۴.───شش ماه بعد.ات دیگر ب...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط