من درد هایم را به رفیقم می گفتم

من درد هایم را به رفیقم می گفتم

خواهرم با عروسک هایش دردودل می کرد

مادرم با تلفن

اما کسی را می شناختم

با سیبیل های خاکستری

آنقدر محکم بود

که وقتی به خانه می آمد

ستونِ خانه تکیه گاه داشت ..(!)



Artesh (Quill)
دیدگاه ها (۱)

خیـــلی کم گذاشتی...خیـــلی نبودی...مــــــــــــن امـــــــ...

گاﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﮑﻨﯽ ،ﺗﺎﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﮐﻨﻨﺪ !ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻧ...

یک دقیقه سکوت .!!!!برای رویاهای شیرین کودکیمان ، که هرگز با...

مادر کودکش را شیر میدهد..کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشت...

پارت یک

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

#مثلی_لا_یبایع_مثلهدر مسیر پدرخاطرات کوتاه از شخصیتامام سید ...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط