پارت ۲۲

پارت ۲۲

— تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—

— می‌تونم.

صدایش برخلاف همیشه جدی بود.

— این بار نمی‌خوام فقط پشت تلفن باهات حرف بزنم.

حسنا چیزی نگفت.

قلبش تند می‌زد.

تهیونگ ادامه داد:

— فقط یه قول بهم بده.

— چی؟

— تا وقتی من بیام، تسلیم نشو.

حسنا با گریه لبخند زد.

— قول می‌دم.

تماس که قطع شد، چند لحظه همان‌جا ماند.

اما وقتی برگشت سمت سالن، کسی را دید که باعث شد قدم‌هایش متوقف شود.

سامان.

در فاصله‌ی چند متری ایستاده بود.

و از حالت صورتش مشخص بود که...

تمام حرف‌های حسنا را شنیده بود


زمان برای حسنا ایستاد. صدای موسیقیِ سالن، حالا دیگر شبیه به یک زمزمه‌ی دور و مبهم بود؛ انگار تمام دنیا در یک حبابِ سکوتِ سنگین فرو رفته بود. تنها چیزی که حس می‌کرد، نگاهِ سنگین و خیره‌ی سامان بود که مثلِ تیغِ یخ، پوستش را می‌سایید.

سامان چند قدم از جای خود برداشت و آرام به سمت حسنا آمد. نه آن پسرخاله‌ی همیشگی و صمیمی، بلکه مردی بود با نگاهی که تمامِ پوشش‌های مهربانی را کنار زده بود.

او در فاصله‌ی خیلی کم ایستاد. حسنا می‌خواست فرار کند، می‌خواست دوباره به اتاقِ مادرش برگردد و خودش را پشتِ در پنهان کند، اما پاهایش مثل سنگ سنگینی می‌کردند.

سامان با صدایی که به شدت پایین و خش‌دار بود، گفت:
— «خیلی رمانتیک بود، حسنا... واقعاً فکر کردی کسی نمی‌شنوه؟»

حسنا لرزشِ خفیفی را در شانه‌هایش حس کرد. سعی کرد خودش را جمع و جور کند و با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، بگوید:
— «شنیدی؟»

سامان پوزخند تلخی زد و نگاهش را به دوردست‌ها دوخت، انگار داشت از صحنه‌ی دراماتیکِ آن مکالمه لذت می‌برد.
— «شنیدم که یه نفر رو دوست داری. شنیدم که می‌خوای از من فرار کنی. و شنیدم که اون آدم... هزاران کیلومتر اون‌طرف دنیاست.»

حسنا نفسش را در سینه حبس کرد. او می‌دانست که اگر سامان بفهمد آن شخص کیست، فاجعه رخ می‌دهد.
— «سامان، تو داری چی می‌گی؟ من... من فقط داشتم با تلفنم حرف می‌زدم، تو داری خیالاتی می‌شی!»

سامان یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد، طوری که حسنا مجبور شد به عقب برگردد و به دیوار تکیه دهد. او با لحنی که حالا کاملاً تهدیدآمیز شده بود، زمزمه کرد:
— «خیالاتی؟ حسنا، من از بچگی می‌دونم کی داری دروغ می‌گی. فکر کردی من ساده‌ام؟ فکر کردی اگه این موضوع رو به خاله بگم، چه اتفاقی می‌افته؟»

چشمان حسنا پر از اشک شد. «داری تهدیدم می‌کنی؟»

سامان با بی‌رحمی پاسخ داد:
— «نه، من دارم واقعیت رو بهت یادآوری می‌کنم. خانواده‌ی ما، اعتبارِ ما، آینده‌ی ما... همه‌ی این‌ها توی دست‌های منه. اگه بخوام، همین الان می‌رم پیش مادرت و بهش می‌گم دخترِ عزیزترش، داره پشتِ سرِ همه، با یه غریبه‌ی دور از اینجا قرار می‌ذاره.»

حسنا لرزید. او می‌دانست که مادرش چقدر روی «آبرو» و «سنت» حساس است. اگر این موضوع لو می‌رفت، نه تنها ازدواجش با سامان حتمی می‌شد، بلکه تهیونگ هم اگر متوجه می‌شد، زندگی‌اش در کره با بحران بزرگی روبرو می‌شد.

— «لطفاً... سامان، تمسخرش نکن. من کاری با تو ندارم.»

سامان با نگاهی سرد، چشمانش را به چشمان حسنا دوخت:
— «داری با من بحث می‌کنی؟ باشه. پس گوش کن. من اهلِ دعوا نیستم، اما من هم چیزی رو از دست نمی‌دم. اگه می‌خوای اون رازِ شیرینت پیش خودش باقی بمونه، باید همون کاری رو بکنی که خانواده‌مون می‌خوان. یعنی... پذیرفتنِ من.»

او دستش را در جیبش گذاشت و قبل از اینکه حسنا بتواند واکنشی نشان دهد، اضافه کرد:
— «فردا صبح، وقتی همه بیدار شدن، توقع دارم مثل یه دخترِ خوب، کنار من توی سالن باشی. اگه نباشی... دیگه سکوتِ من تموم شده.»

سامان چرخید و با قدم‌هایی آرام و مغرورانه به سمت سالن برگشت، در حالی که حسنا را در آن گوشه‌ی تاریک و سرد، تنها و در میانِ طوفانی از ترس و درماندگی رها کرد.

حسنا با لرزشِ دست‌ها، گوشی‌اش را بیرون آورد. او می‌خواست به تهیونگ زنگ بزند و فریاد بکشد، اما ناگهان یادش افتاد: اگر تهیونگ بفهمد که او الان در چنگالِ یک تهدید قرار دارد، ممکن است بدونِ فکر و در میانه‌ی راه، تمامِ نقشه‌ی خود را به خطر بیندازد.

ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۳۱)

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

پارت ۶۱

پارت ۸۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط