روزگاربا ماوفا نداشت. طاقت خوشبختیه دل مارانداشت. پیش پای

روزگاربا ماوفا نداشت. طاقت خوشبختیه دل مارانداشت. پیش پای ماسنگی گذاشت بی خبرازمرگ ماپروانداشت. اخراین غصه حجران بودوبس حسرت رنج فراوان بودوبس.
دیدگاه ها (۴)

این پست قصهٔ آدمیه که جوونیش رو پای عشقش گذاشتو وقتی به خودش...

🫀👈... ایکاش ذره ای از درون قلبم برات به چشم آشکار بود و میدی...

﷽📛آخرین نطق حمید رسایی قبل‌ از اجرای حکم شکایت قالیباف آقای ...

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت...

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

اره شاید من یه ادم غمگینه احساساتی باشم اما بزرگترین مشکلمم ...

#داستانک‹‹ حلاج گرگ بودم! ››حلاجی از شهر برای کار حلاجی به د...

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۷۵صدای تیر همه چشماشون رو بسته بودن و نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط