یوسف قلب خرابم شده ای میدانی؟
یوسف قلب خرابم شده ای میدانی؟
بازهم حرف دل از دیده ی من میخوانی؟
شده ام خانه خراب از غم بی مهری تو!
تو چرا بی خبر از حال دلم می مانی ؟
خنده بر لب نزدی؛ وااای دو چشمم تر شد!
ای دلم زار نزن ! شکوه نکن پنهانی!
شده چشم سیهی قاب به دیوار دلم
بی خبر مانده ای از حالِ دلم؛ نالانی
ًگوشه ی دنج دلم باز پریشان شده است
کِی به پایان رسد این وهمِ شب ظلمانی
بوسه گاهم شده کنج لب تو وااای بیا!
بار دیگر بده بر روح و دلم سامانی !
شده ام حبس بر آن تنگ بلورِ دل تو
دل خوشم گر بشوم کنج دلت زندانی
موقع رفتن تو بند دلم پاره شد و -
شده این جادّه از چشمِ ترم بارانی
بازهم حرف دل از دیده ی من میخوانی؟
شده ام خانه خراب از غم بی مهری تو!
تو چرا بی خبر از حال دلم می مانی ؟
خنده بر لب نزدی؛ وااای دو چشمم تر شد!
ای دلم زار نزن ! شکوه نکن پنهانی!
شده چشم سیهی قاب به دیوار دلم
بی خبر مانده ای از حالِ دلم؛ نالانی
ًگوشه ی دنج دلم باز پریشان شده است
کِی به پایان رسد این وهمِ شب ظلمانی
بوسه گاهم شده کنج لب تو وااای بیا!
بار دیگر بده بر روح و دلم سامانی !
شده ام حبس بر آن تنگ بلورِ دل تو
دل خوشم گر بشوم کنج دلت زندانی
موقع رفتن تو بند دلم پاره شد و -
شده این جادّه از چشمِ ترم بارانی
- ۲.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط